
خدا گفت به دنیاتان می آورم تا عاشق شوید .
آزمونتان تنها همین است . عشق و هر که عاشق تر آمد.
نزدیک تر است ، پس نزدیکتر آیید ، نزدیکتر .
بوی شرجی
و تو ای دل، چه می کنی؟ میمانی یا میروی؟
ارسال شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت 0:46
در غبار غربتي بي همزبان
در حصار وحشتي نا مهربان
در هجوم دردبيگاه آمده
همزباني تازه از راه آمده
آمدي تا قصه پردازي كني
خا طرم را بازنو سازي كني
اي به كيفيات احوال آشنا
پارسالم دوست امسال آشنا
ديرگاهي بود که فكرم مرده بود
در سكوت خويش خوابم برده بود
چشمم از خواب جنون پف كرده بود
روحم ابراز تألف كرده بود
خيمه در خاموشي شب داشتم
از
هجوم شرم غم تب داشتم
آمدي شب را پراندي از سرم
فرصت پرواز دادي بر سرم
اي خيال انگیز و ناز و دلفریب
آشنای درد، ای احساس غریب
در شب تنهایی و دلواپسی
خوب ميدانستم که
از ره ميرسي
در كوير خشك انگیز حیات
هدیه کردی بر من اکسیر حیات
دستت احساس غرورم را شکست
ضربه ات جام بلورم را شکست
عقده دل را کنون وا میکنم
گوش کن آرام نجوا میکنم
گریه های بی صدا را گوش کن
گوش کن این شکوه ها را گوش کن
کاش میدانستی تو اندوه مرا
لایه ای از بغض انبوه مرا
شعر من سرمایه یأس من است
حرفهایم آیه یأس من است
درنگاهت غم خیال انگیزتر
چشم تو از چشم من لبريزتر
دوست دارم بعد از اين نيت كنم
با تو احساس صميميت كنم
تا كنم چون روح خود ديوانه ات
ميگذارم سر بروي شانه ات
غصه هايم را تحمل كرده اي
زود در باغ دلم گل كرده اي
در هجوم شكوه كوتاه آمدي
صبر كردي با دلم راه آمدي
تا خيالت در دلم رخنه كند
لحظه اي گرماي روحم يخ نكرد
اي زبان بي زباني هاي من
سايه ى بي سايباني هاي من
با تو دل را اهل سازش مي كنم
غصه را گرم نوازش مي كنم
سينه را از كينه خالي مي كنم
خويش را حالي به حالي مي كنم
آشناي صبح و شامم بوي توست
خوش ترين بو در مشامم بوي توست
با تو شوق انگیز، جام شوکران
خاطرت، معنای از ما بهتران
خاطرت روح مرا تسخیر کرد
یاد تو چشم
و دلم را سير كرد
حس نمودي درد شيرين مرا
باز كردي بغض ديرين مرا
خشك بودم تا تو لبخندي زدي
با درختي سبز پيوندم زدي
تو حريف حرفهايم نيستي
چون نميداني برايم چيستي
گرچه غم همواره در جان من است
روز و شب ناخوانده مهمان من است
هر شبي نقش افريني مي كند
در دل من شب نشيني مي كند
باز هم دل را ز غم پر مي كنم
از غم اظهار تشكر مي كنم
چون نيازت با غم آيد در دلم
تا تو را دارم چه غم دارد دلم
خوب شد، درد دل كرديم ما
تازه فهميديم، همدرديم ما
با من اكنون خويش را فرياد كن
هر كجا هستي مرا هم ياد كن.
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دستنوشته های بزرگان ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 2:58
در برابر وحشي ترين تازيانه ها ،
سكوت مردانه و غرور آميز مرد نبايد بشكند.
در برابر هيچ دردي،لب مرد به شكوه نبايد آلوده گردد.
من از ناليدن بيزارم.
سنگين ترين دردها و خشن ترين ضربه هاي آفرينش،
تنها مي توانند مرا به سكوت وادارند.
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دستنوشته های بزرگان ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 و ساعت 2:40
من چيستم؟
افسانه اي خموش در آغوش صد فريب
گرد فريب خورده اي از عشوه ي نسيم
خشمي كه خفته در پس هر درد خده اي
رازي نهفته در دل شب هاي جنگلي
من چيستم؟
فريادهاي خشم به زنجير بسته اي
بهت نگاه خاطره آميز يك جنون
زهري چكيده از بن دندان صد اميد
دشنام پست قحبه ي بدكار روزگار
من چيستم؟
برجا ز كاروان سبك بار آرزو
خاكستري به راه
گم كرده مرغ دربه دري راه آشيان
اندر شب سياه
من چيستم؟
يك لكه اي ز ننگ به دامان زندگي
و ز ننگ زندگاني آلوده دامني
يك ضجه ي شكسته به حلقوم بي كسي
راز نگفته اي و سرود نخوانده اي
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386 و ساعت 3:50
شاید امشب بدترین خبر زندگیم رو شنیدم. خبری که چندین ساله از شنیدنش وحشت داشتم.
ولی انگار هیچ عکس العمل خاصی انجام ندادم. هیچ کس نفهمید که این خبر چقدر برای من تلخ بود.
شاید از بس انتظار شنیدنش رو داشتم و همیشه با خودم تکرار کردم دیگه یه چیز عادی شده برام.
از فردا من یه آدم دیگه هستم با یه طرز تفکر جدید ، با یه آینده ی جدید، مثل کسی که بلایی که نباید سرش بیاد اومده.
چقدر ساده بودم اینهمه سال دل به تو داده بودم
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 و ساعت 22:45
ا
اين منم مزاحمي که آشناست…
… هزار دفعه اين شماره را، دلم گرفته است ولي هنوز
پشت خط در انتظار يک صداست…
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
… به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان چرا جداست؟…
الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شدخرابي از دل من است؟ يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد، کمي بلند تر
…صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
…شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
.نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 23:43
سلام.
خبر جدید اینکه تازگی یه بیکار پیدا شده که هی فرط و فرط میاد توی قسمت نظرات و پیشنهادات وبلاگ ما قار قار میکنه.
حالا من چند تا استراتژی برای این موضوع دارم که یکی یکی میگم:
۱- این دوست علاف ما اونقدر بیکاره که وقتی دیگه از بیکاری حوصلش سر میره میاد توی وبلاگ ما و نظرات خودش رو ردیف میکنه.
۲- این بیکار جون یه انسان بسیار وارسته و دوست داشتنیه که بخاطر اینکه یه مقداری به امار بازدیدکننده های وبلاگ من اضافه کنه از خیر وقت و پول و جون خودش مایه میزاره که منو خوشحال کنه و اگه اینطور باشه که من از اون تشکر میکنیم.( به نکات انشایی هم دقت کنین)
۳- پیرو بند ۲ که اگه اینطور که گفتم باشه باید بهش بگم که خیلی گلی ، غلامتیم!!!!!!!
۴- خوشم میاد با اینکه وبلاگ داره هنوز فرهنگ استفاده از اون رو بلد نیست و میاد داخل وبلاگ میشینه و شروع میکنه به بافتن عراجیف. وقتی که یکی از پستهای وبلاگش رو میخونی احساس میکنی که داری یک خط رو چندین بار میخونی میدونین چرا؟
۵- برای اینکه این دوست قشنگ حرف دیگه ای نداره که توی وبلاگش بنویسه.
۶- اونوقت چی؟ وقتی هم توی وبلاگ بقیه نظر میزاره حوصله ی نوشتن آدرس وبلاگش رو نداره.
۷- حالا باز خوبه که اسمش رو مینویسه.
۸- اگه مردی آدرس وبلاگت رو بزار تا باهات کل کل کنم و اگه ضعیفه هستی که برو با آقاتون بیا.
۹- برای اونایی که هنوز نمیدونن من منظورم با یک باشه خوبه؟ یه وبلاگ داره از بس توش عکس گذاشته که بالا نمیاد.
۱۰- یک نفر با موبایل من که مدل ۳۳۱۰ هست تماس گرفته و میگه تو چرا هی دیر به دیر وبلاگت رو آپدیت که یه کلمه خارجی هست و من از اجنبی بدم میاد میکنی؟
۱۱- حالا هم چون استراتژیهام تمام شده خیلی نظر نیدین تا بعد ...
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 و ساعت 23:30
عشق يعني …
… خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار
عشق يعني يك تمنا!
,… يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران
دست تو در دست او…
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 7:36
حالمان بد نيست غم کم می خوريم کم که نه! هر روز کم کم می خوريم آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟ خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است در میان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم نیستم از مردم خجر بدست بت پرستم بت پرستم بت پرست بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!! وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه! هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: " ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دستنوشته های بزرگان ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 0:51
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم
( با تشکر از صالی عزیز)
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 0:43
لالالالا همه در خواب نازن
دیگه چیزی ندارن تا ببازن
بخواب آروم نه اینکه وقت خوابه
بخواب ای گل که بیداری عذابه
نترس از دست بی قانون فردا
بخواب جونم که قانون داره دنیا
بخواب آروم گل گلدون خونه
که بیرون تا بخوای نامهربونه
لالالالا که قلبم زیرو رو شد
که دست عاشقم پیش تو رو شد
که بازم این دلم دیوونگی کرد
که این دیوونه ، با عشق زندگی کرد
بخواب ای گل الهی در نمونی
نگیره بغضت از نامهربونی
بخواب جونم که درها رو ببندم
نخوای از من که با گریه بخندم
لالالالامی گن اینجا همه مردم فریبند
چه بی قانونه قانونش
چقدر بی برکته نونش
نمی دونی چقدر سخته
همون کارای آسونش
همش بغضُ همش بغضه
روی لبهای خندونش
نترس از دست بی قانون فردا
بخواب جونم که قانون داره دنیا ...
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در یکشنبه یکم مرداد 1385 و ساعت 0:18
خدا گفت به دنیاتان می آورم تا عاشق شوید .
آزمونتان تنها همین است . عشق و هر که عاشق تر آمد.
نزدیک تر است ، پس نزدیکتر آیید ، نزدیکتر .
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 3:19
نمی دانم چرا باد بلند تر صدایم می کند .
نمی دانم چرا ساعت آرام هر شب ، فریاد می کشد .
نمی دانم چرا خواب سراغی از من خسته نمی گیرد .
…. خسته ام .
خسته از هزار راه ناپیموده و صد هزار حرف شنیده .
خسته از دیدار هر روز هر آنچه نیست .
خدایا چرا صدایم را نمی شنوی ؟
امشب که به تو نزدیک ترم .
گوئی زبان گلایه من شده این قلم که هر گز خنده کودکی را تا به حال ننوشته .
انگار جز عشق و درد چیزی نمی داند .
خسته ام ،
تنهایم ،
می خواهم بروم تا دور دست ،
تا کویر ،
تا آنجا که کسی صدایم را نشنود و آنجا تورا فریاد زنم .
شاید آنجا ، دور از چشم همه ، نوری از بالا بیاید و مرا با خود ببرد .
تا کجا ؟
تا آنجا که کسی این را نخواند .
تا آنجا که کسی مرا نداند .
تا آنجائی که هر شاخه ای به قصد اطعام دست بلند می کند .
نمی دانم چرا نمی رسم .
شاخه را با نیت فرار از این وهم با نام سیب صدا می زنم .
کاش کسی رد می شد و دستم را می گرفت و هرگز سیبی نمی داد .
باید بروم . باز باد صدایم می کند .
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 0:37
تقدیم به همه جانبازان هشت سال دفاع مقدس
اتل متل یه جانباز
اتل متل یه بابا
که اون قدیم قدیما
حسرتشو میخورن
تمامی بچهها
اتل متل یه دختر
دردونهی باباش بود
بابا هرجا که میرفت
دخترش هم باهاش بود
اون عاشق بابا بود
بابا عاشق اون بود
به گفتهی بچهها:
بابا چه مهربون بود
یه روز آفتابی
بابا تنها گذاشتش
عازم جبههها شد
دخترو جا گذاشتش
چه روزای سختی بود
اون روزای جدایی
چه سالهای بدی بود
ایام بی بابایی
چه لحظهی سختی بود
اون لحظهی رفتنش
ولی بدتر از اون بود
لحظهی برگشتنش
هنوز یادش نرفته
نشون به اون نشونه
اون که خودش رفته بود
آوردنش به خونه
زهرا به او سلام کرد
بابا فقط نگاش کرد
ادای احترام کرد
بابا فقط نگاش کرد
خاک کفش بابا را
سرمهی تو چشاش کرد
بابا جونو بغل زد
بابا فقط نگاش کرد
زهرا براش زبون ریخت
دو صد دفعه صداش کرد
پیش چشاش ضجه زد
بابا فقط نگاش کرد
اتل متل یه بابا
یه مرد بی ادعا
براش دل میسوزونن
تمامی بچهها
زهرا به فکر باباست
بابا تو فکر زهرا
گاهی به فکر دیروز
گاهی به فکر فردا
یه روز میگفت که خیلی
براش آرزو داره
ولی حالا دخترش
زیرش، لگن میذاره
یه روز میگفت: دوست دارم
عروسیتو ببینم
ولی حالا دخترش
میگه به پات میشینم
میگفت: برات بهترین
عروسی رو میگیرم
ولی حالا میشنوه
تا خوب نشی نمیرم
وقت غذا که میشه
سرنگ را بر میداره
یک زردهی تخم مرغ
توی سرنگ میذاره
گوشهی لپ بابا
سرنگ رو میفشاره
برای اشک چشمش
هی بهونه میاره
غصه نخوره بابا جون
اشکم مال پیازه
بابا با چشماش میگه:
خدا برات بسازه
هر شب وقتی بابا رو
میخوابونه توی جاش
با کلی اندوه و غم
میره سرکتاباش
«حافظ» رو بر میداره
راه گلوش میگیره
قسم میدهد حافظو
«خواجه!» بابام نَمیره
دو چشمشو میبنده
خدا خدا میکنه
با آهی از ته دل
حافظو وا میکنه
فال و شاهد و فال و
به یک نظر میبینه
نمیخونه، چرا که
هر شب جواب همینه
اون شب که از خستگی
گرسنه خوابیده بود
نیمه شب، چه خوابِ
قشنگی رو دیده بود
تو خواب دیدش تو یک باغ
تو یک باغ پر از گل
پر از گل و شقایق
میون رودی بزرگ
نشسته بود تو قایق
یه خرده اون طرفتر
میان دشت و صحرا
جایی از اینجا بهتر…
بابا سوار اسبه
مگه میشه محاله…
بابا به آسمون رفت
تا پشت یک در رسید…
از: مرحوم بهزاد سپهر
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دستنوشته های بزرگان ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385 و ساعت 0:46
شیطان که رانده شد از بهشت جز یک خطا نکرد
خود را به سجده بر آدم رضا نکرد
شیطان هزار بار برتر ز بی نماز
اون سجده بر آدم و این بر خدا نکرد.
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دستنوشته های بزرگان ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385 و ساعت 21:4
از طرح سوالمون یک هفته گذشت!!!
خیلیها توی مسنجر جواب دادن و بعضی از دوستان هم توی وبلاگ نظراتشون رو خوندین.
جواب سوالمون به این قراره:
1) لحظه ای که انسان درحال مرگ قرار میگیره و ملک الموت رو جلوی چشماش میبینه. میگن تا قبل از این لحظه امکان بازگشت به دنیا وجود داره ولی هر گاه کسی ملک الموت رو دید دیگه امکان بازگشتش وجود نداره و یقینا" همون لحظه از دنیا میره.
2) زمانی است که قیامت میشه و سور اسرافیل به صدا در می اد. دومین لحظه سخت برای انسان همین موقع است که سر از قبر بیرون می آره. فکرش رو بکنید!!! تمام اعضا و جوارح آدم اون لحظه در یک جا جمع میشه و انسان مجدا" از خاک بیرون می اد.
3) و اما سخترین لحظه ای که همه ی انسانها تجربه میکنند لحظه ایه که در محضر خدا حاضر میشه و باید به اعمال خود پاسخ بده. گفته میشه که این لحظه سخترین لحظه برای هر انسانیه.
این لحظات لحظاتی هستند که همه انسانها اونها رو تجربه میکنند. خوبها و بدها، زنان و مردان، دین دار و بی دین.
راستش نمیدونم . حتما برای جهنمیان لحظات سخت تری هم باشه که خداوند خدا اینهمه توی کتابش انسانها رو از اون ترسونده.
امام سجاد فرمود : اگر انسانها همیشه به این سه لحظه بسیار سخت بی اندیشند دیگر هیچ سختی در دنیا آنها را از پا در نمیآورد.
راستش من چند با امتحان کردم. وقتی به یه مشکلی بر خوردم به این جمله فکر کردم . حتی به مشکلی که برام پیش اومده خندم گرفته . خداکنه که همه ی ما عاقبت بخیر بشیم.
انشا الله.
درضمن نزدیکترین پاسخ متعلق بود به ( ز.ب) نویسنده ی وبلاگ:
www.mashgheeshgh1.persianblog.com
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دانستنی ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 0:21
مطلب آینده:
میدونین سخت ترین لحظات انسان از زبان امام سجاد(ع) چه زمانهاییه؟
راهنمایی: سوره یس اشاره به این موضوع کرده.
منتظر پاسخهاتون هستم.
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دانستنی ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 0:17
مجنون در خانه نشسته بود. به او خبردادند که ای مجنون!!! چه نشسته ای؟ که در خانه ی لیلی آش به مردم می دهند.
مجنون گفت : من را که توانایی نگاه به چهره لیلی نمیباشد. ظرفی ببرید و برای من نیز آش بیاورید.
به نزد لیلی رفتند و گفتند که آمده ایم برای مجنون آش ببریم. لیلی ظرف گلی را گرفت و بر زمین زد و گفت: به او بگویید که لیلی ظرف را شکست.
به نزد مجنون رفتند و ماجرا را گفتند.
پرسیدند: ای مجنون این لیلی که تو آن را از همه جانت بیشتر دوستش داری چرا با تو چنین کرد؟
مجنون لبخندی زد و زیر لب چنین گفت: اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دستنوشته های بزرگان ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 و ساعت 2:0
دنیایی که در آن زندگی میکنیم........
....اگر 100 نفر روی زمین زندگی میکنند
.....با نسبتهایی که امروزه داریم خواهیم داشت:
57 آسیایی 21 اروپایی 8 آفریقایی 6استرالیایی و 8 آمریکایی....
52 زن و 48 مرد...
30 سفید پوست و 70 رنگین پوست...
80 نفر در فقر و 50 نفر از سوء تغذیه خواهند مرد...
30 نفر میسحی و 70 نفر غیر مسیحی اند...
70 نفر میتوانند بخوانند و فقط 1 نفر تحصیلات عالی دارد....
6 نفر هستند که 59% پول دنیا را دارند که از آمریکای شمالی اند....
فقط 1 نفر کامپیوتر دارد.
اگر شما تا کنون مرگ عزیزی را در جنگ ندیده اید ، اگر تا بحال برده نبوده ایداگر هر روز شکنجه نمی شوید و از گرسنگی رنج نمی برید ....
بدانید که از 500 میلیون نفر خوشبخترید.
اگر خوراکتان را در یخچال نگه می دارید و لباسهایتان را در کمد می گزارید ،
اگر سقفی بالای سر خود دارید و گرسنه نمی خوابید....
بدانید که از 57% مردم دنیا خوشبخت ترید.
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دانستنی ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385 و ساعت 2:29
لحظه ديدار نزديك است . باز من ديوانه ام، مستم . باز مي لرزد، دلم، دستم . باز گويي در جهان ديگري هستم . هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ ! هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست! آبرويم را نريزي، دل ! - دل از من برد و روی از من نهان کرد / خدایا با که این بازی توان کرد؟اي نخورده مست - لحظه ديدار نزديك است.