
خدا گفت به دنیاتان می آورم تا عاشق شوید .
آزمونتان تنها همین است . عشق و هر که عاشق تر آمد.
نزدیک تر است ، پس نزدیکتر آیید ، نزدیکتر .
بوی شرجی
و تو ای دل، چه می کنی؟ میمانی یا میروی؟
ارسال شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت 0:46
در غبار غربتي بي همزبان
در حصار وحشتي نا مهربان
در هجوم دردبيگاه آمده
همزباني تازه از راه آمده
آمدي تا قصه پردازي كني
خا طرم را بازنو سازي كني
اي به كيفيات احوال آشنا
پارسالم دوست امسال آشنا
ديرگاهي بود که فكرم مرده بود
در سكوت خويش خوابم برده بود
چشمم از خواب جنون پف كرده بود
روحم ابراز تألف كرده بود
خيمه در خاموشي شب داشتم
از
هجوم شرم غم تب داشتم
آمدي شب را پراندي از سرم
فرصت پرواز دادي بر سرم
اي خيال انگیز و ناز و دلفریب
آشنای درد، ای احساس غریب
در شب تنهایی و دلواپسی
خوب ميدانستم که
از ره ميرسي
در كوير خشك انگیز حیات
هدیه کردی بر من اکسیر حیات
دستت احساس غرورم را شکست
ضربه ات جام بلورم را شکست
عقده دل را کنون وا میکنم
گوش کن آرام نجوا میکنم
گریه های بی صدا را گوش کن
گوش کن این شکوه ها را گوش کن
کاش میدانستی تو اندوه مرا
لایه ای از بغض انبوه مرا
شعر من سرمایه یأس من است
حرفهایم آیه یأس من است
درنگاهت غم خیال انگیزتر
چشم تو از چشم من لبريزتر
دوست دارم بعد از اين نيت كنم
با تو احساس صميميت كنم
تا كنم چون روح خود ديوانه ات
ميگذارم سر بروي شانه ات
غصه هايم را تحمل كرده اي
زود در باغ دلم گل كرده اي
در هجوم شكوه كوتاه آمدي
صبر كردي با دلم راه آمدي
تا خيالت در دلم رخنه كند
لحظه اي گرماي روحم يخ نكرد
اي زبان بي زباني هاي من
سايه ى بي سايباني هاي من
با تو دل را اهل سازش مي كنم
غصه را گرم نوازش مي كنم
سينه را از كينه خالي مي كنم
خويش را حالي به حالي مي كنم
آشناي صبح و شامم بوي توست
خوش ترين بو در مشامم بوي توست
با تو شوق انگیز، جام شوکران
خاطرت، معنای از ما بهتران
خاطرت روح مرا تسخیر کرد
یاد تو چشم
و دلم را سير كرد
حس نمودي درد شيرين مرا
باز كردي بغض ديرين مرا
خشك بودم تا تو لبخندي زدي
با درختي سبز پيوندم زدي
تو حريف حرفهايم نيستي
چون نميداني برايم چيستي
گرچه غم همواره در جان من است
روز و شب ناخوانده مهمان من است
هر شبي نقش افريني مي كند
در دل من شب نشيني مي كند
باز هم دل را ز غم پر مي كنم
از غم اظهار تشكر مي كنم
چون نيازت با غم آيد در دلم
تا تو را دارم چه غم دارد دلم
خوب شد، درد دل كرديم ما
تازه فهميديم، همدرديم ما
با من اكنون خويش را فرياد كن
هر كجا هستي مرا هم ياد كن.
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دستنوشته های بزرگان ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 2:58
در برابر وحشي ترين تازيانه ها ،
سكوت مردانه و غرور آميز مرد نبايد بشكند.
در برابر هيچ دردي،لب مرد به شكوه نبايد آلوده گردد.
من از ناليدن بيزارم.
سنگين ترين دردها و خشن ترين ضربه هاي آفرينش،
تنها مي توانند مرا به سكوت وادارند.
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دستنوشته های بزرگان ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در سه شنبه پانزدهم خرداد 1386 و ساعت 2:40
من چيستم؟
افسانه اي خموش در آغوش صد فريب
گرد فريب خورده اي از عشوه ي نسيم
خشمي كه خفته در پس هر درد خده اي
رازي نهفته در دل شب هاي جنگلي
من چيستم؟
فريادهاي خشم به زنجير بسته اي
بهت نگاه خاطره آميز يك جنون
زهري چكيده از بن دندان صد اميد
دشنام پست قحبه ي بدكار روزگار
من چيستم؟
برجا ز كاروان سبك بار آرزو
خاكستري به راه
گم كرده مرغ دربه دري راه آشيان
اندر شب سياه
من چيستم؟
يك لكه اي ز ننگ به دامان زندگي
و ز ننگ زندگاني آلوده دامني
يك ضجه ي شكسته به حلقوم بي كسي
راز نگفته اي و سرود نخوانده اي
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در پنجشنبه نهم فروردین 1386 و ساعت 3:50
شاید امشب بدترین خبر زندگیم رو شنیدم. خبری که چندین ساله از شنیدنش وحشت داشتم.
ولی انگار هیچ عکس العمل خاصی انجام ندادم. هیچ کس نفهمید که این خبر چقدر برای من تلخ بود.
شاید از بس انتظار شنیدنش رو داشتم و همیشه با خودم تکرار کردم دیگه یه چیز عادی شده برام.
از فردا من یه آدم دیگه هستم با یه طرز تفکر جدید ، با یه آینده ی جدید، مثل کسی که بلایی که نباید سرش بیاد اومده.
چقدر ساده بودم اینهمه سال دل به تو داده بودم
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 و ساعت 22:45
ا
اين منم مزاحمي که آشناست…
… هزار دفعه اين شماره را، دلم گرفته است ولي هنوز
پشت خط در انتظار يک صداست…
شما که گفته ايد پاسخ سلام واجب است
… به ما که مي رسد ، حساب بنده هايتان چرا جداست؟…
الو دوباره قطع و وصل تلفنم شروع شدخرابي از دل من است؟ يا که عيب سيم هاست؟
چرا صدايتان نمي رسد، کمي بلند تر
…صداي من چطور؟ خوب و صاف و واضح و رساست؟
اگر اجازه مي دهي برايت درد دل کنم
…شنيده ام که گريه بر تمام دردها شفاست
.نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در جمعه دهم آذر 1385 و ساعت 23:43
سلام.
خبر جدید اینکه تازگی یه بیکار پیدا شده که هی فرط و فرط میاد توی قسمت نظرات و پیشنهادات وبلاگ ما قار قار میکنه.
حالا من چند تا استراتژی برای این موضوع دارم که یکی یکی میگم:
۱- این دوست علاف ما اونقدر بیکاره که وقتی دیگه از بیکاری حوصلش سر میره میاد توی وبلاگ ما و نظرات خودش رو ردیف میکنه.
۲- این بیکار جون یه انسان بسیار وارسته و دوست داشتنیه که بخاطر اینکه یه مقداری به امار بازدیدکننده های وبلاگ من اضافه کنه از خیر وقت و پول و جون خودش مایه میزاره که منو خوشحال کنه و اگه اینطور باشه که من از اون تشکر میکنیم.( به نکات انشایی هم دقت کنین)
۳- پیرو بند ۲ که اگه اینطور که گفتم باشه باید بهش بگم که خیلی گلی ، غلامتیم!!!!!!!
۴- خوشم میاد با اینکه وبلاگ داره هنوز فرهنگ استفاده از اون رو بلد نیست و میاد داخل وبلاگ میشینه و شروع میکنه به بافتن عراجیف. وقتی که یکی از پستهای وبلاگش رو میخونی احساس میکنی که داری یک خط رو چندین بار میخونی میدونین چرا؟
۵- برای اینکه این دوست قشنگ حرف دیگه ای نداره که توی وبلاگش بنویسه.
۶- اونوقت چی؟ وقتی هم توی وبلاگ بقیه نظر میزاره حوصله ی نوشتن آدرس وبلاگش رو نداره.
۷- حالا باز خوبه که اسمش رو مینویسه.
۸- اگه مردی آدرس وبلاگت رو بزار تا باهات کل کل کنم و اگه ضعیفه هستی که برو با آقاتون بیا.
۹- برای اونایی که هنوز نمیدونن من منظورم با یک باشه خوبه؟ یه وبلاگ داره از بس توش عکس گذاشته که بالا نمیاد.
۱۰- یک نفر با موبایل من که مدل ۳۳۱۰ هست تماس گرفته و میگه تو چرا هی دیر به دیر وبلاگت رو آپدیت که یه کلمه خارجی هست و من از اجنبی بدم میاد میکنی؟
۱۱- حالا هم چون استراتژیهام تمام شده خیلی نظر نیدین تا بعد ...
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 و ساعت 23:30
عشق يعني …
… خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار
عشق يعني يك تمنا!
,… يك نياز
زمزمه از عاشقي با سوز و ساز
عشق يعني چشم خيس مست او
زير باران
دست تو در دست او…
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 7:36
حالمان بد نيست غم کم می خوريم کم که نه! هر روز کم کم می خوريم آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟ خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است در میان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم نیستم از مردم خجر بدست بت پرستم بت پرستم بت پرست بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟ قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!! وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه! هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه! هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت: " ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دستنوشته های بزرگان ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 0:51
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم
( با تشکر از صالی عزیز)
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 0:43
لالالالا همه در خواب نازن
دیگه چیزی ندارن تا ببازن
بخواب آروم نه اینکه وقت خوابه
بخواب ای گل که بیداری عذابه
نترس از دست بی قانون فردا
بخواب جونم که قانون داره دنیا
بخواب آروم گل گلدون خونه
که بیرون تا بخوای نامهربونه
لالالالا که قلبم زیرو رو شد
که دست عاشقم پیش تو رو شد
که بازم این دلم دیوونگی کرد
که این دیوونه ، با عشق زندگی کرد
بخواب ای گل الهی در نمونی
نگیره بغضت از نامهربونی
بخواب جونم که درها رو ببندم
نخوای از من که با گریه بخندم
لالالالامی گن اینجا همه مردم فریبند
چه بی قانونه قانونش
چقدر بی برکته نونش
نمی دونی چقدر سخته
همون کارای آسونش
همش بغضُ همش بغضه
روی لبهای خندونش
نترس از دست بی قانون فردا
بخواب جونم که قانون داره دنیا ...
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در یکشنبه یکم مرداد 1385 و ساعت 0:18
خدا گفت به دنیاتان می آورم تا عاشق شوید .
آزمونتان تنها همین است . عشق و هر که عاشق تر آمد.
نزدیک تر است ، پس نزدیکتر آیید ، نزدیکتر .
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 3:19
نمی دانم چرا باد بلند تر صدایم می کند .
نمی دانم چرا ساعت آرام هر شب ، فریاد می کشد .
نمی دانم چرا خواب سراغی از من خسته نمی گیرد .
…. خسته ام .
خسته از هزار راه ناپیموده و صد هزار حرف شنیده .
خسته از دیدار هر روز هر آنچه نیست .
خدایا چرا صدایم را نمی شنوی ؟
امشب که به تو نزدیک ترم .
گوئی زبان گلایه من شده این قلم که هر گز خنده کودکی را تا به حال ننوشته .
انگار جز عشق و درد چیزی نمی داند .
خسته ام ،
تنهایم ،
می خواهم بروم تا دور دست ،
تا کویر ،
تا آنجا که کسی صدایم را نشنود و آنجا تورا فریاد زنم .
شاید آنجا ، دور از چشم همه ، نوری از بالا بیاید و مرا با خود ببرد .
تا کجا ؟
تا آنجا که کسی این را نخواند .
تا آنجا که کسی مرا نداند .
تا آنجائی که هر شاخه ای به قصد اطعام دست بلند می کند .
نمی دانم چرا نمی رسم .
شاخه را با نیت فرار از این وهم با نام سیب صدا می زنم .
کاش کسی رد می شد و دستم را می گرفت و هرگز سیبی نمی داد .
باید بروم . باز باد صدایم می کند .
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 0:37
تقدیم به همه جانبازان هشت سال دفاع مقدس
اتل متل یه جانباز
اتل متل یه بابا
که اون قدیم قدیما
حسرتشو میخورن
تمامی بچهها
اتل متل یه دختر
دردونهی باباش بود
بابا هرجا که میرفت
دخترش هم باهاش بود
اون عاشق بابا بود
بابا عاشق اون بود
به گفتهی بچهها:
بابا چه مهربون بود
یه روز آفتابی
بابا تنها گذاشتش
عازم جبههها شد
دخترو جا گذاشتش
چه روزای سختی بود
اون روزای جدایی
چه سالهای بدی بود
ایام بی بابایی
چه لحظهی سختی بود
اون لحظهی رفتنش
ولی بدتر از اون بود
لحظهی برگشتنش
هنوز یادش نرفته
نشون به اون نشونه
اون که خودش رفته بود
آوردنش به خونه
زهرا به او سلام کرد
بابا فقط نگاش کرد
ادای احترام کرد
بابا فقط نگاش کرد
خاک کفش بابا را
سرمهی تو چشاش کرد
بابا جونو بغل زد
بابا فقط نگاش کرد
زهرا براش زبون ریخت
دو صد دفعه صداش کرد
پیش چشاش ضجه زد
بابا فقط نگاش کرد
اتل متل یه بابا
یه مرد بی ادعا
براش دل میسوزونن
تمامی بچهها
زهرا به فکر باباست
بابا تو فکر زهرا
گاهی به فکر دیروز
گاهی به فکر فردا
یه روز میگفت که خیلی
براش آرزو داره
ولی حالا دخترش
زیرش، لگن میذاره
یه روز میگفت: دوست دارم
عروسیتو ببینم
ولی حالا دخترش
میگه به پات میشینم
میگفت: برات بهترین
عروسی رو میگیرم
ولی حالا میشنوه
تا خوب نشی نمیرم
وقت غذا که میشه
سرنگ را بر میداره
یک زردهی تخم مرغ
توی سرنگ میذاره
گوشهی لپ بابا
سرنگ رو میفشاره
برای اشک چشمش
هی بهونه میاره
غصه نخوره بابا جون
اشکم مال پیازه
بابا با چشماش میگه:
خدا برات بسازه
هر شب وقتی بابا رو
میخوابونه توی جاش
با کلی اندوه و غم
میره سرکتاباش
«حافظ» رو بر میداره
راه گلوش میگیره
قسم میدهد حافظو
«خواجه!» بابام نَمیره
دو چشمشو میبنده
خدا خدا میکنه
با آهی از ته دل
حافظو وا میکنه
فال و شاهد و فال و
به یک نظر میبینه
نمیخونه، چرا که
هر شب جواب همینه
اون شب که از خستگی
گرسنه خوابیده بود
نیمه شب، چه خوابِ
قشنگی رو دیده بود
تو خواب دیدش تو یک باغ
تو یک باغ پر از گل
پر از گل و شقایق
میون رودی بزرگ
نشسته بود تو قایق
یه خرده اون طرفتر
میان دشت و صحرا
جایی از اینجا بهتر…
بابا سوار اسبه
مگه میشه محاله…
بابا به آسمون رفت
تا پشت یک در رسید…
از: مرحوم بهزاد سپهر
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دستنوشته های بزرگان ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385 و ساعت 0:46
شیطان که رانده شد از بهشت جز یک خطا نکرد
خود را به سجده بر آدم رضا نکرد
شیطان هزار بار برتر ز بی نماز
اون سجده بر آدم و این بر خدا نکرد.
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دستنوشته های بزرگان ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385 و ساعت 21:4
از طرح سوالمون یک هفته گذشت!!!
خیلیها توی مسنجر جواب دادن و بعضی از دوستان هم توی وبلاگ نظراتشون رو خوندین.
جواب سوالمون به این قراره:
1) لحظه ای که انسان درحال مرگ قرار میگیره و ملک الموت رو جلوی چشماش میبینه. میگن تا قبل از این لحظه امکان بازگشت به دنیا وجود داره ولی هر گاه کسی ملک الموت رو دید دیگه امکان بازگشتش وجود نداره و یقینا" همون لحظه از دنیا میره.
2) زمانی است که قیامت میشه و سور اسرافیل به صدا در می اد. دومین لحظه سخت برای انسان همین موقع است که سر از قبر بیرون می آره. فکرش رو بکنید!!! تمام اعضا و جوارح آدم اون لحظه در یک جا جمع میشه و انسان مجدا" از خاک بیرون می اد.
3) و اما سخترین لحظه ای که همه ی انسانها تجربه میکنند لحظه ایه که در محضر خدا حاضر میشه و باید به اعمال خود پاسخ بده. گفته میشه که این لحظه سخترین لحظه برای هر انسانیه.
این لحظات لحظاتی هستند که همه انسانها اونها رو تجربه میکنند. خوبها و بدها، زنان و مردان، دین دار و بی دین.
راستش نمیدونم . حتما برای جهنمیان لحظات سخت تری هم باشه که خداوند خدا اینهمه توی کتابش انسانها رو از اون ترسونده.
امام سجاد فرمود : اگر انسانها همیشه به این سه لحظه بسیار سخت بی اندیشند دیگر هیچ سختی در دنیا آنها را از پا در نمیآورد.
راستش من چند با امتحان کردم. وقتی به یه مشکلی بر خوردم به این جمله فکر کردم . حتی به مشکلی که برام پیش اومده خندم گرفته . خداکنه که همه ی ما عاقبت بخیر بشیم.
انشا الله.
درضمن نزدیکترین پاسخ متعلق بود به ( ز.ب) نویسنده ی وبلاگ:
www.mashgheeshgh1.persianblog.com
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دانستنی ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 0:21
مطلب آینده:
میدونین سخت ترین لحظات انسان از زبان امام سجاد(ع) چه زمانهاییه؟
راهنمایی: سوره یس اشاره به این موضوع کرده.
منتظر پاسخهاتون هستم.
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دانستنی ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 0:17
مجنون در خانه نشسته بود. به او خبردادند که ای مجنون!!! چه نشسته ای؟ که در خانه ی لیلی آش به مردم می دهند.
مجنون گفت : من را که توانایی نگاه به چهره لیلی نمیباشد. ظرفی ببرید و برای من نیز آش بیاورید.
به نزد لیلی رفتند و گفتند که آمده ایم برای مجنون آش ببریم. لیلی ظرف گلی را گرفت و بر زمین زد و گفت: به او بگویید که لیلی ظرف را شکست.
به نزد مجنون رفتند و ماجرا را گفتند.
پرسیدند: ای مجنون این لیلی که تو آن را از همه جانت بیشتر دوستش داری چرا با تو چنین کرد؟
مجنون لبخندی زد و زیر لب چنین گفت: اگر با من نبودش هیچ میلی چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دستنوشته های بزرگان ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 و ساعت 2:0
دنیایی که در آن زندگی میکنیم........
....اگر 100 نفر روی زمین زندگی میکنند
.....با نسبتهایی که امروزه داریم خواهیم داشت:
57 آسیایی 21 اروپایی 8 آفریقایی 6استرالیایی و 8 آمریکایی....
52 زن و 48 مرد...
30 سفید پوست و 70 رنگین پوست...
80 نفر در فقر و 50 نفر از سوء تغذیه خواهند مرد...
30 نفر میسحی و 70 نفر غیر مسیحی اند...
70 نفر میتوانند بخوانند و فقط 1 نفر تحصیلات عالی دارد....
6 نفر هستند که 59% پول دنیا را دارند که از آمریکای شمالی اند....
فقط 1 نفر کامپیوتر دارد.
اگر شما تا کنون مرگ عزیزی را در جنگ ندیده اید ، اگر تا بحال برده نبوده ایداگر هر روز شکنجه نمی شوید و از گرسنگی رنج نمی برید ....
بدانید که از 500 میلیون نفر خوشبخترید.
اگر خوراکتان را در یخچال نگه می دارید و لباسهایتان را در کمد می گزارید ،
اگر سقفی بالای سر خود دارید و گرسنه نمی خوابید....
بدانید که از 57% مردم دنیا خوشبخت ترید.
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دانستنی ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385 و ساعت 2:29
لحظه ديدار نزديك است . باز من ديوانه ام، مستم . باز مي لرزد، دلم، دستم . باز گويي در جهان ديگري هستم . هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ ! هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست! آبرويم را نريزي، دل ! - دل از من برد و روی از من نهان کرد / خدایا با که این بازی توان کرد؟اي نخورده مست - لحظه ديدار نزديك است.
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 2:46
نه"مرز" تنها آبی و خاکی است ، نه"حمله" تنها زمینی و هوایی و نه "هجوم" فقط نظامی و نه شکست فقط مادی و جانی.
" تهاجم فرهنگی " خطرناکتر از "هجوم نظامی" است.
ü در هجوم نظامی طمع به "خاک" است و "زمین" ودر شبیخون فرهنگی طمع به "فرهنگ" است و "دین".
ü تهاجم نظامی با سر و صدا و باسرعت است ولی هجوم فرهنگی آرام و آهسته.
ü آن ترسناک و نفرت آفرین است و این فریبنده و جذاب.
ü آن افراد را به مقاومت وا می دارد و این به استقبال و پذیرش می فرستد.
ü کشته ی آن "شهید" است و مرده این"پلید".
ü شهادت دوست داشتنی است و ابتذال نفرت انگیز.
ü در هجوم نظامی دشمن اعلام جنگ میکند و در مهاجم فرهنگی اعلام دوستی.
ü آن" پیداست" و این" پنهان".
ü در آنجا زمین از دست می رود و در این شرف و دین.
ü آنجا درگیری با دشمن در مرزهاست و در اینجا آسیب از درون خانه ها آغاز می شود.
ü آنجا بمبهای خوشه ای می ریزند و اینجا شک و دودلی می انگیزند.
ü آنجا سلاح "موشک و بمب" است و اینجا "ماهواره و امواج تصویری".
ü در آنجا پادگانها و خاکریزها بمباران می شود و در اینجا مدرسه و دانشگاهها و مطبوعات.
ü در آنجا کوه و دشت و دریا میدان برخورد است و اینجا کتابها و مجلات و فیلمها.
ü در انجا میدان مبارزه محدود است و در اینجا گسترده.
ü آنجا "جنگی" آشکار است و اینجا" غارتی" پنهان.
ü اسیران آن میدان آزاده اند و گرفتاران این میدان آلوده و معتاد.
ü آنجا شهادت خانواده ای را سربلند میکند و اینجا ابتذال دودمانی را شرمگین.
ü پدر یک شهید عزیز است و پدر یک آلوده سرافکنده.
ü تیر و ترکش بر سر و دست مینشیند و زهر هوس و گناه بر ایمان و اندیشه آسیب می رساند.
ü در آن دشمن از مرز آبی و خاکی وارد می شود و در این از مرز فکری و روحی.
ü آنجا فشنگ شلیک می شود و اینجا آهنگ و ترانه پخش می شود.
ü آنجا در پی "ماه" اند و اینجا دنبال "ماهواره".
ü آنجا از خود می گذرند تا به خدا برسند و اینجا از خدا می گذرند تا به خود برسند.
ü قربانیان آن شهید راه "معروف" اند و کشته های این قربانیان راه "منکر".
(( بکوشیم تا از مجروحان این جبهه نباشیم و اگر هم آسیب دیده ایم به درمانگاه "توبه" مراجعه کنیم.))
آیا سلامتی روح و جان به اندازه جسم مهم نیست؟
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دانستنی ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در سه شنبه بیست و ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:28
بسم الرب الشهدا و الصدیقین
باز هم یکی بود و یکی نبود. غیر از خدا هیچ کس نبود. بله هیچ کس نبود.فقط خدا بود. هنوز هم فقط خداست و غیر از خدا هیچ کس نیست. نامش روزبه بود. میگویند از اهالی رامهرمز کنونی بوده. نمیدانم این شهر در گذشته نام دیگری داشته یا نه. شهری کوچک در خوزستان.رامهرمز!!!
پدر و مادرش زرتشتی و درنتیجه او هم به پیروی پدر و مادرش و بسیاری از ایرانیان آن موقع زرتشتی بدنیا آمد. در نوجوانی با مطالعه متوجه شد که دین دیگری وجود دارد که پیامبرش موسی نام دارد. بی آنکه کسی متوجه شود یهودی شد. پس از چند سال فهمید که دین دیگری نیز هست به اسم مسیحیت. این بار نیز هیچ کس از تغییر دین او خبردار نشد. در سنین جوانی شنید که در حجاز دین دیگری ظهور کرده که پیامبرش ادعا میکند دینش از مسیحیت کاملتر است. پدر و مادرش که به این موضوع پی بردند او را از ترس اینکه اعتقادات فرزندشان تغییر کند در خانه زندانی کردند.(غافل از اینکه او چند دین عوض کرده).
روزبه تصمیم گرفت که به مکه برود و پیامبر جدید خدا را از نزدیک ملاقات کند. با او صحبت کند و درباره دینش از او سوالاتی کند. بنابراین از خانه گریخت و راهی مکه شد. پس از چند ماه نزد پیامبر رسید. پس از شنیدن سخنان او مسلمان شد . آری روزبه مسلمان شد. نمیدانم شاید اولین ایرانی مسلمان او باشد.از آن به بعد نام او را سلمان نهادند و بخاطر اینکه از سرزمین ایران آمده بود لقب فارسی گرفت. از آن به بعد او به سلمان فارسی شهرت یافت. آری روزبه، همان سلمان فارسی است.
سلمان به معنی کسی است که بیدرنگ به اسلام ایمان آورده و برای این نام هم دلیلی محکم وجود دارد. هنگامی که پیامبر اولین بار حضرت علی (ع) را به اسلام دعوت کرد و به او گفت : ای علی مسلمان میشوی؟ حضرت علی از پیامبر اجازه خواست تا فکر کند. هنگامی که خواست از منزل پیامبر خارج شود به نزد پیامبر بازگشت و گفت: آری، مسلمان میشوم. ولی زمانی که پیامبر، اسلام را به سلمان معرفی کرد سلمان بی درنگ پذیرفت و تشهد را گفت و مسلمان شد. از این رو سلمان فارسی تنها کسی است که به این سرعت به اسلام ایمان آورد.
در طول حیاتش خدمات بسیاری به اسلام ومسلمین کرد که شاید یکی از عوامل پیروزی مسلمانان در آن موقع همین خدمات سلمان فارسی باشد.
سلمان فارسی کسی بود که ساخت خندق را به اعراب آموزش داد. به آنان آموخت که به دور شهر خندق حفر کنند تا در زمان حمله ی دشمنان توانایی استقامت در برابرشان را داشته باشند.
همچنین ساخت قلعه و برج را نیز اعراب از او آموختند. به آنها یاد داد که در چهار طرف شهر ستونهایی بنا کنند و در بالای آنها افرادی قرار بگیرند که امروزه از آنها به عنوان دیدهبان یاد میشود.
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 8:25
((اون روز توی خیابون داشتم راه میرفتم که نگاهم بهش خیره شد. چشمام روی صورتش قفل شد. همینطوری هاج و واج میندوم ونگاهش کردم یکدفعه اون هم متوجه نگاه من شد. چشماش برقی زد و رد شد.چند قدم که جلوتر رفت باز برگشت و نگام کرد.آره خیلی چهرش برام آشنا بود. هنوز وسط خیابون مونده بودم و نمیتونستم راه برم. اصلا یادم رفته بود که کجام. چقدر آشنا بود . چقدر از دیدنش احساس خوبی میکردم. اما کی بود؟ نمیدونم. کجا دیدمش ؟ باز هم نمیدونم. باید بفهمم که اون کیه. رفتم دنبالش. سرعتم رو زیاد کردم که گمش نکنم. آهان اوناهاش. دیدمش. داره میره سوار تاکسی بشه. رفتم روبروش. منو دید . باز مثل اینکه برق بگیرتش یه تکون خورد و ایستاد. نمیدونم به راننده چی گفت و تاکسی رفت. اومد به سمت من. سلام کرد.گفتم منو میشناسی؟ گفت تو چی؟ تو منو میشناسی؟ گفتم قیافت که خیلی آشناست اما........ حرفم رو قطع کرد و گفت تو هم همینطور. وقت داری بشینیم یکم با هم حرف بزنیم؟ یکم ترسیدم ولی انگار که اون رو سالهاست که میشناختم. یه اعتماد عجیب. نمیدونم چی بود ولی هرچی بود قبول کردم. روی نیمکت ایستگاه اتوبوس نشستیم. گفت اسمت چیه؟ گفتم حمید تو اسمت چیه؟ گفت من مرجان هستم. گفتم کجا دیدمت؟ گفت نمیدونم ولی خیلی برام آشنایی. خونتون کجاست: گفت من اهل اینجا نیستم .مسافرم . اولین بار هم هست که میام اهواز. گفتم بچه کجایی؟ گفت کرمان. گفتم آخه منم کرمان نیومدم تو عمرم.حتی از نزدیکش هم رد نشدم. خلاصه هر چی صحبت کردیم به جایی نرسیدیم. بلند شد وگفت من باید برم. گفتم میتونم باز ببینمت؟ گفت نه ! چادرش رو روی سرش درست کرد ورفت. هنوز صدای " نه " گفتنش توی گوشم میپیچید که به خودم اومدم .اون رفته بود. هر چی آدمها رو باچشمام کنار زدم دیگه ندیدمش. انگار غیب شده بود. از اون روز به بعد همیشه تو فکرش بودم ولی هنوز هم نمیدونم مرجان رو کجا دیدم. ))
نوشته ی بالا صحبتهای یکی از دوستانم به اسم حمید بود که قبلا برام تعریف کرده بود.خیلی برام جالب بود راستش منم همچین چیزایی برام پیش اومده. راستش من حافظه خوبی دارم . مخصوصا قیافه ها رو هیچوقت فراموش نمیکنم. حتی چند وقت پیش یکی رو دیدم که اومده بود شرکتمون. بمحض اینکه دیدمش تو دلم گفتم من تو رو میشناسم. چند ثانیه بعد یادم اومد .آره همون کارگری بود که که چند سال پیش وقتی که میخواستیم تو خونه بنایی کنیم اومده بود . آره خودش بود. وقتی که بهش گفتم گفت: نه عزیزم. من تو کار لوازم آرایشی هستم . ولی من مطمئن بودم. وقتی که همه ی نشونه ها رو بهش دادم و گفتم اسمت هم ارسلان هست حرفش عوض شد و گفت آره.
حتما برای شما هم پیش اومده که کسی رو ببینید و احساس کنید که قبلا دیدینش . بدترین حالت وقتیه که ندونین کی و کجا دیدینش. حتی ممکنه تا صبح خوابتون نبره. ولی میدونید که گاهی اوقات این اتفاق خیلی با یه اتفاق ساده فرق میکنه؟
وقتی که انسان هنوز به دنیا نیومده اون روح وجود داره. وقتی که جسم تکامل پیدا میکنه روح وارد بدن میشه. قلب شروع به کار میکنه و زندگی جنین آغاز میشه. ولی قبل از اون همون وقتی که هنوز توی اون دنیاییم روح ما بصورت یه نقطه نورانی معلقه . هزاران هزار نقطه نورانی . تو همین بین این نقاط بهم برخورد میکنن و با هم ارتباط دارن . قبل از اینکه تو این دنیا همدیگه رو ببینند اونجا با هم آشنا میشن. شاید یکی از دلایل اینکه بعضی وقتها یکی رو که میبینیم به نظرمون میرسه که قبلا دیدیمش همین امر باشه. البته این موضوع رو از روی خودم نمیگم. قبلا یه جایی خوندم ولی راستش یادم نیست تو کدوم مجله.
یه چیز دیگه هم هست که من بیشتر باورش دارم . وخیلی برام جالبتر هست. راستش وقتی اولین بار این مساله رو شنیدم یکمی ترسیدم. میگن وقتی یه نفر میمیره تمام روحش به عالم برزخ نمیره بلکه قسمت اعظم روحش میمونه و وقتی یه نوزاد دیگه میخواد بدنیا بیاد وارد جنین اون میشه. به این صورت هست که اون روح دوباره متولد میشه ولی در یه جسم دیگه. در حقیقت این ارواح هستند که از یک جسم خارج میشن و وارد یه جسم دیگه میشن. فقط تغییر جسم میدن. ممکنه روح یکی که تازه توی جسم یه مرد بوده وارد جنین یه زن بشه. حالا که کجا این جنین به دنیا بیاد دیگه مشخص نیست. خوب. تا اینجا که چیز خیلی خاصی نیست. حالا تصور کنید که یه زن و شوهر یا یه خواهر و برادر یا یه پدر وفرزند یا....... روحشون از بدن خارج بشه. بعد از چندین سال این دو روح در قالب دو جسم متفاوت به دنیا میان و بر حسب اتفاق یه روزی، یه جایی همدیگه رو ببینند. (این ذهن نیست که علایق انسان رو در خود ثبت میکنه بلکه روح انسانه) بله! درسته وقتی اون دو نفر همدیگه رو ببینند دقیقا همون احساسی رو میکنند که قبلا نسبت بهم داشتند. احساسی که نمیدونند چیه . این جسمشون نیست که همدیگه رو میشناسه بلکه روحشونه که قبلا تو یه جسم دیگه با هم ارتباط داشتن. و الان هم یه مقداری از اثر خودش رو حفظ کرده. حالا معلوم نیست که چند سال پیش این دو روح کنار هم بودن ولی خوب چیزی که مسلمه اینه که یه روزی با هم بودن. شاید خواهر بودن شاید برادر شاید زن وشوهر، شاید یکی پدر بوده یکی فرزند،شاید...... ولی یجور ارتباط نزدیک وجود داشته. شاید روح من قبلا مال یه دکتر بوده یا یه دانشمند یا یه آدم عادی شاید هم یه قاتل!!! تازه معلوم نیست کجای این کره ی خاکی. به هر حال بوده . ولی الان مال منه.مال مهدی. این منم. نمیدونم روحم مال کی بوده ولی مال هر کی بوده خدا کنه که آدم خوبی بوده باشه. شنیدم که میگن روح هر نفر تا چهل مرتبه میمیره و باز وارد یه جسم دیگه میشه. بعد از چهل بار به برزخ میره و منتظر میمونه.
هر کدوم از شما در این مورد اطلاعات بیشتری داره و یا نظر داره حتما با من در میون بزاره . فکر میکنی روحت قبلا مال کی بوده؟ دوست داری بعدا مال کی بشه؟
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دانستنی ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 8:39
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، که میدیدم یکی عریان و سوزان ، دیگری پوشیده از صد جامه رنگین ، زمین و آسمان را واژگون مستانه میکردم.
*****
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، که در همسایه صدها گرسنه ، چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم ، نخستین نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه میکردم.
*****
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، نه طاعت میپذیرفتم ، نه گوش از بهر استغفار این بیداد گرها تیز کرده ، پاره پاره از کف زاهد نمایان تسبیح صد دانه میکردم.
*****
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، بگرد شمع نورانی ، دل عشاق سرگردان سراپای وجود بی وفا ، معشوق را پروانه میکردم.
که میدیدم مشوش عارف و آهی زبرق فتنه این علم عالم سوز دم کش.
بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری در این دریای پر افسانه میکردم.
*****
عجب صبری خدا دارد.
اگر من جای او بودم ، به عرش کبریائی ، با همه صبر خدائی ، تا که میدیدم عزیز نا بجائی ناز ، برگی ناروا گردیده خواهی می فروشد.
گردش این چرخ را وارونه بی صبرانه میکردم.
*****
عجب صبری خدا دارد.
چرا من جای او باشم.
همین بهتر که او خود جای خود بنشیند و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد.
وگرنه من به جای او چه بودم.
یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه میکردم.
*****
عجب صبری خدا دارد.
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:48
عجایب هفتگانه جهان، شگفت ترین و بزرگترین آثار هنری معماری دوران باستان به شمار می آیند که فعلاً تنها یکی از این عجایب معماری وجود دارد و متباقی در مرور زمان از بین رفتند نخستین کسیکه در باره این شهکار های معماری تحقیق و کتابی نوشت آنتیپاتروس سویدنی است . کتاب او بهر حال نه دارای دیدگاه فلسفی بوده و نی یک کتاب هنری محسوب میشود، بلکه راهنمای ساده ای برای سفر در عهد باستان بوده است ـ
اگر خود به راستی به این سفر ها رفته باشد و سخن دیگران را بازگو نکرده باشد، بیشتر راههای تجارتی معروف آن زمان را دنبال میکرده . او فقط یکی از عجایب هفتگانه را در یونان یافت پیکره زئیوس اثر فیدیاس ، او در اسیای صغیر معبد آرتمیس را ، در افسوس آرامگاه شاه موزولوس پادشاه هالیکارناس را در جزیره رودس مجسمه غول پیکر که به مجسمه هلیوس معروف بود ، در افریقا فانوس دریائی اسکندریه و هرام مصر و بلاخره در آسیا دور باغهای معلق بابل دیده است ـ
آنتیپاتروس در نوشتارش به ساختمانهای معروفی که در نزدیک اش بودند و یا به اصطلاح جلوی خانه اش واقع بودند مثلاً ساختمان اکروپولیس در آتن اشاره ای نکرده ، زیرا کتاب او به عنوان راهنمای سفر برای یونانیان که قصد سفر و یا برای قشر تحصیلکرده بود ـ
وی همچنین تنها آن عجایبی را در کتاب خود ثبت کرد هنوز در آن دوران دیده ویشدند . مثلاً برج بابل، که بدون تردید یکی از عجایب آن زمان بود که دوران زندگی آنتیپاتروس در هم فرو ریخته و لذا جز مناظر دیدنی شمرده نمیشد و او نمی خواست ویرانه ها را به مردمان عصر خویش ارائه کند . چون یونانی ها عاشق هنر و زیبائی بودند و خرابه را قابل تحسین و عجیب انگیز نمی دانستدـ
عجایب هفتگانه جهان قرار ذیل می باشند:
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دانستنی ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:20
حلاج شهرم
کسی نمی داند که زبانم چیست؟
که دردم چیست؟
که عشقم چیست؟
که دینم چیست؟
که زندگی ام چیست؟
که جنونم چیست؟
که فغانم چیست؟
که سکوتم چیست؟
ای دنیای ناشناخته ای که به تازگی به تو رسیده ام
تو را پیش از این ندیده ام
پیش از این، دور از تو در اقلیم دیگری می زیسته ام
من از کشور دیگری آمده ام اما با کوه و دشت تو
با رودها و دریاچه ها و مزارع سرسبز و باغ های خرم و پرندگان رنگین و زیبای تو
با وماه و خورشید وستارگان تو آشنایم
سخت آشنایم
آنها نیز با دل من آشنایند
من همه ی عمر به دنبال تو می گشتم
من در روح اجدادم تو را می جستم
من آنان را در این راه می راندم
من آنها را به سوی تو می کشاندم
من اکنون کاشف سرزمین تازه ای نیستم
من وطنم را یافته ام
من در غربت زادم
پدرانم همه در غربت زادند و زیستند و مردند
و هرگز با غربت خو نکردند
هرگز با مردم سرزمین بیگانه نساختند،دل نبستند
همواره در حسرت میهن خویش، سرزمین روح و سرشت و نژاد خویش بودند
یاد او را لحظه ای از یاد نبردند
چو من نیز با باغ های سبز وسرخ سرزمین بیگانه انس نبستم
مرا نفریفتند
هم چنان استوار و صبور
دل به جست و جوی سالیان دراز بستم و تو را یافتم
تو را ای کشور من ،ای آشیانه ی من
ای که از آب و گل توست جان و تن من
ای که در تو من آواره نخواهم بود
در دامن مهربان تو آرام خواهم شد
در کنار تو پریشانی و غربت و بیگانگی را از یاد خواهم برد
نمی دانی که چه نیازی به گم شدن دارم
به نیست شدن دارم
دوست دارم در پیچ و خم دشت های ناپیدای تو گم شوم
در عمق دریاهای اسرار آمیز تو غرق شوم
در قلب صحراهای خیال انگیز تو محو شوم
دردهای کهنم را در زیر آسمان تو به فریاد سر دهم.
ای که هوای من شده ای
دم زدن در تو حیات من است...
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دانستنی ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 1:21
· امین به تو خیانت نمی کند ؛تویی که به خائن امانت سپرده ای. امام رضا (ع)
· لذتي که در فراق هست در وصال نيست چون در فراق شوق وصال هست و در وصال بيم فراق!!
· از گذشتگان پند گيريد پيش از آنکه آيندگان از شما پند گيرند، و دنياي نکوهيده را رها کنيد، زيرا اين دنيا کساني را رها کرده که عاشق تر از شما به آن بودند. حضرت علي(ع)
· سعي کن جزء کوچکي از يک چيز بزرگ باشي تا جزء بزرگي از يک چيز کوچک.
· دوست داشتن از عشق برتر است و من هرگز خود را تا سطح بلندترين قله عشقهاي بلند پايين نخواهم آورد. دکتر شريعتي
· خدايا آفريدي رايگان ، روزي دادي ام رايگان ، پس بيامرز رايگان كه تو خدايي نه بازرگان . خواجه عبدالله انصاري
· فقط در ناملايمات است که فضايل انسان به اوج خود ميرسد.وگرنه در غياب باد توده پنبه مانند يک قله کوه استوار است.
· وقتي خدا بخواهد براي شما هديه اي بفرستد آن را در مشکلي مي پيچد هرچه مشکل بزرگتر باشد ، هديه هم بزرگتر است.
انسان هاي موفق كارهاي متفاوت انجام نمي دهند بلكه كارها را به گونه اي متفاوت انجام ميدهند
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 1:56
وقتی هستی،نيستم...
وقتی نيستی،هستم...
وقتی هستم،نيستی...
وقتی نيستم هستی...
ای همه نيست شده هستي من،
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:57
حالمان بد نيست غم کم می خوريم کم که نه! هر روز کم کم می خوريم
آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند
خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟
خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند
دشنه ی نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست
سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد
عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام
عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم
بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است
در میان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم
بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم
نیستم از مردم خجر بدست بت پرستم بت پرستم بت پرست
بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست
درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم
من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟
قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن
من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن
من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش
من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است
روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش
آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!
وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود
از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد
خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان
اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد
آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان
کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام
عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود
گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود
هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!
هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!
هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت
چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست
گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم
حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:
" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:0
یکی بود،یکی نبود، غیر از خدا هیچ چی نبود، هیچ کی نبود، خدا تنها بود، خدا مهربون بود، خدا بینا بود، خدا دوستدار زیبایی بود، خدا دوستدار نیکی بود، خدا دوستدار شایستگی بود، خدا از سکوت بدش می اومد، خدا از سکون بدش می اومد، خدا از پوچی بدش می اومد،خدا از نیستی بدش می اومد.....
خدا افریننده بود، مگه میشه نیافرینه؟ ناگهان ابر ها رو آفرید و در فظای نیستی رها کرد، ابرهایی از ذره ها ، هر ذره منظومه ای کوچک، نامش: اتم، آفتابی در میان و پیرامونش ستاره ای در گردش، ابرها به حرکت در آمدند، نیرومند،فروزان،پر جوش و خروش،مثل دود،مثل گرداب،مثل آتش گردان...
زندگی پدید آمد،گیاهها:از خزه های کوچک تا درختهای بزرگ ، وحیوانها : از میکروب ها تا ماموت ها و در آخر انسان: بدها وخوبها، بدها بدتر از همه بدها و خوبها خوبتر از همه خوبها. بدها مثل شیطان، خوبها مثل خدا.
زندگی یک تخم
،تخم یک "گیاه" : در خاک سبز می شود،سر میزند، رشد می کند،نهال می شود،جوان می شود، شاخ و برگ می افشاند، گل و میوه می دهد، پیر می شود، می میرد،خاک می شود ولی از او باز تخم باقی می ماند،مثل روز اول.
تخم یک "حیوان": جنین، نوزاد ، کودک ، نوجوان ، جوان ، کامل، پیر، مرگ، خاک باز از او تخم باقی می ماند، مثل روز اول.
زندگی هم دور می زند: تخم یک گیاه،تخم یک حیوان،از صبح تولد تا شب مرگ،تمام عمردر جنب و جوش،در تلاش، در حرکت، هر لحظه در جایی،هر جا در حالی،همیشه و همه جا در جستجوی لذت،در پیرامون احتیاج، از تولد تا مرگ، زندگی هم دور می زند.
یکی بود،یکی نبود،جهان آفریده شد: ذره ها ،منظومه ها، زنده ها... زمینها،آسمانها،ستاره ها ،مشرقها ،مغربها،گیاه ها،حیوان ها،دیدنی ها و ندیدنی ها، هر کدام در حرکت،در تلاش،با نظمی ثابت،در تغییری دائم،زندگی سر زده از مرگ،مرگ زاده ی زندگی،همه چیز در حرکت،همه چیز دور زن.
یکی بود، یکی نبود،آفرینش پایان یافت و جهان برپا شد و زمینها و آسمانها،ستاره ها و آفتاب ها،همه در حرکت ،بانظمی ثابت،در تغییری دائم،همیشه در جستجو،بدنبال چیزی،دور زنان،بدور چیزی.
راستی چرا تمام چیزهای جهان بشکل کره است؟ زمین،ستاره،خورشید،الکترون،پروتن،هر مولکول،هر اتم.چرا تمام حرکتهای جهان دایره ایست؟ زمین،ستاره،خورشید،هر مولکول،هر اتم،هر زنده ای : چه یک گیاه،چه جانور،دور می زند،دایره وار: آب،خاک، شب، روز، صبح ، غروب، هر ثانیه،هر دقیقه، هر ساعت، هر فصل، هر سال.
یکی بود ، یکی نبود، غیر از خدا هیچ چیز نبود، زمین بود،خورشید بود،ستاره ها،مشرق ها،مغرب ها، فضای جهان بی اغاز،بی پایان و در این گوشه ، آفتابی در میان همه در گردش و مجموعا" همه یک منظومه و در آن گوشه یک منظومه دیگر و در گوشه دیگر منظومه ای دیگر، و یکی دیگر...
هفت تا،هفتاد تا،هفتصد تا، هفت هزارتا،هفتاد هزارتا،هفتصد هزار تا، هفت میلیون تا، هفتاد میلیون تا، هفتصد میلیون تا، هفت میلیاردتا، هفتصد میلیارد تا،هفت هزار میلیارد.... کسی چه میداند چند میلیارد ،میلیارد ،میلیارد....!!!
چشمهات رو بزار رو هم و توی خیالت یک عدد"یک" روی کاغذ بنویس و هر چقدر می تونی جلوش "صفر" بزار.
صفحه ات که تمام شد صفحه دیگر بگیر،کاغذت که تمام شد کاغذ دیگر بیار،دواتت که تمام شد دوات دیگر بخر، جوهرت که ته کشید، جوهر دیگر بیاور، دستت که خسته شد از دوستت خواهش کن که او "صفر" بزاره، دست او که خسته شد باز خودت ادامه بده، تو که غذا میخوری او صفرها رو بزاره و وقتی که تو صفر میزاری اون غذا بخوره، شب که میشه به نوبت بخوابین، تو صفر بزار که اون بخوابه و وقتی بیدار شد تو بخواب و اون صفر بزاره، پیر که شدین به بچه هاتون بگین که کارتون رو دنبال کنند ، شب و روز بشینین و صفر بزارین، تا آخر عمرشان، دست بدست، پشت به پشت، آخر های عمرتون که شد ، وقتی که دیگه پیر شدین، پیر زمین گیر شدین، یک لحظه دست از کار بکشین و صفرهاتون رو نگاه کنین.روز اول فقط دو تا بچه بودین، فقط بلد بودین که صفر بزارین، حالا دو تا پیر زمین گیر شدین ، فقط میتونین که صفر بشمارین،چی شد؟ هیچی.باز مثل روز اول شدین.
هفتاد،هشتاد،نود،صد سال کار کرده اید، سالهای سال عمر گذروندید،آخر رسیده اید به اول! روی سفیدتون سیاه، موی سیاهتون سفید. قد و سرتون کمون،دور زده دایره وار و شده " نون".به سر نوزاد چی اومد؟ مثل جنین، خاک بودین، خوراک شدین، لقمه ای در دهان بابا، لقمه ای در دهان مامان، مامان و بابا با هم عروسی کردن، آن لقمه و این لقمه یکی شدند،آن یکی " تو " شدی تو دل مامان مثل تخم مرغ تو دل مرغ. نه ماه گذشت، نه روز گذشت، نه ساعت گذشت، مامان دردش گرفت، تخم خود را شکستی ، یک هویی بیرون جستی، افتادی تو گهواره، چشمات نمی دید،گوشات نمی شنید، پاهات نمی رفت، دستات نمی گرفت، مغزت کار نمی کرد، هیچ چیز نمی فهمیدی، هیچ کس رو نمی شناختی، فقط سه کار بلد بودی:1 شیر مکیدن2 زیرت شاشیدن3 گریه کردن.
صد سال گذشت: چشمات نمی بینه، گوشات نمی شنوه، پاهات نمی ره، دستات نمی گیره، مغزت دیگه کار نمی کنه، هیچ چیز رو باز نمی فهمی، هیچ کس رو باز نمی شناسی، تو بستر افتاده ای، فقط سه کار بلدی:1...2...3...!!! بعد می میری،میزارنت تو دل زمین، باز خاک میشی، از تو هیچ چیز نمی مونه،" تو " می مونی، آدمیزاد دور میزنه،مثل زمین،مثل زمان، مثل همه چیز. هیچ بودی خاک بودی، دور زدی، هیچ شدی ، خاک شدی. از تو چی می مونه، کاری که کردی می مونه. کاری اگه کردی می مونه.حالا بشین بچه ی پیر. شمار ستاره ها به چند رسید؟ "یک" جلوش یک میلیون صفر؟ یک میلیارد صفر؟ نمیتونی بشماری؟ "یک" جلوش یک کیلومتر صفر؟ صد کیلومتر صفر؟ هر چی که هست ضربش کن در هر چی که هست.جوابش هر چی که شد باز ضربش کن در هر چی که شد،صفحه اگه تمام شد،صفحه دیگری،کاغذ اگه تمام شد ،کاغذ دیگری، جوهر اگر تمام شد...،دستت اگه خسته شد...،خواب...خوراک...دوست،ادامه بده...بچه ها...شماره ی ستاره ها، منظومه ها، تمام چیزهای دنیا، به چند رسید؟
"یک" جلوش صفرها، یک میلیون؟یک میلیارد؟ یک کیلومتر؟ از جلوی یک، صف صفر تا به کجا؟ آن سر شهر؟ آن سر کوه؟ تا دریا؟ تا صحرا؟ تا به افق؟ تا... آن سر دنیا؟ ته دنیا؟ نه ، نه... تا همیشه، تا همه جا، تا هر جا که جا باشد.شماره ی تمام چیزهای جهان، چه آشکار و چه نهان، چه در زمین ، چه آسمان، جانوران، آدمیان، ستاره ها، خورشیدها، منظومه ها، شماره ی تمام هستی همینه : " یک" جلوش تا بینهایت صفرها.
ببین: فقط " یک " عدده.ببین: فقط یکعدد "ه". به غیر از " یک" هر چه که هست، چه ده، چه صد، هزار هزار، چه میلیون، چه میلیارد، چه بیشمار، شماره نیست، هیچ نیست، هستند،اما نیستند، نیستند اما هستند. "صفر"اند! یعنی خالی اند،" هیچ"ا ند،"پوچ"ا ند، بی "معنی"اند.اما همین صفر جلوی"یک" نشست...!؟؟؟ وقتی صفرها جلوی" یک"مینشینند " یک" را صدها و هزارهاو میلیونها می کنند، اما صدها و هزارها، میلیونها فقط " یک"اند. زیرا فقط "یک" عدده. دو و سه و چهار و پنج و شش و هفت و هشت و نه یعنی: دوتا " یک"، سه تا "یک"، چهارتا "یک"، پنج تا " یک"، ....
توی حساب فقط " یک" عدده. توی این عالم فقط "یکعدد"ه .بقیه هر چه که هست صفر است، همه " صفر " اند، هیچ اند، پوچ اند، خالی اند،" صفر" یک دایره ی تو خالی است، دور میزند، آخرش می رسد به اولش، هیچ، همین، فقط " یک" است و جلوش تا بینهایت صفرها، صفر هیچه، پوچه، وقتی بخواد" خود"ش باشه، تنها باشه، وقتی بخواد فقط با صفرها باشه.
اما وقتی جلوی " یک" بشینه...؟ وقتی بخواد فقط برای یک باشه، از پوچی و تنهایی در بیاد، همنشین " یک" بشه؟
پس شمار همه چیزهای دنیا فقط " یک" ه ، جلوش بینهایت تا صفر." یک"ی هست،" یک"ی نیست، " یک"ی بود،" یک"ی نبود، غیر از" خدا " هیچ کس نیست، هیچ چیزنیست. ...بله!!! فقط " خدا" ست.
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دانستنی ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در جمعه یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 1:2
آدم وقتی فقیر میشه،خوبیهاش همه حقیر میشه.اما کسی که زور داره یا زر داره،هنر می بینند عیبهاش رو،حرف حساب می شنوند چرندهاش رو،آرزوهای بی جا ونفرت بارش رو فلسفه و دانش و دین می فهمند،حتی شوخی های خنک و بی ربطش همه رو از خنده روده بر می کنه! ملتها هم همینجورند.
روزی که ما مسلمانها پول داشتیم، زور داشتیم فرنگیها از ما تقلید می کردند.استادهای دانشگاههای اسپانیا،ایتالیا،فیلسوفهاو دانشمندهای اروپایی وقتی می خواستند درس بدهند،قبا و لباده ملاهای ما رو به تن می کردند،یعنی که ما هم بوعلی و رازی و غزالی هستیم.همون که باز استادهای دانشگاههای خودمون امروزه تو جشن ها می پوشند تا خود رو به شکل استادهای اسپانیا و ایتالیا و فرانسه و انگلیس بیارایند! یعنی که ما شبیه : کانت و دکارتیم!!!!!!ببین که لباده های خودمون رو باید از دست فرنگی ها به تن کنیم.
صنعتگر های اروپایی مارک " الله " رو روی جنساشون میزدند که یعنی این ساخت بلخ و بخارا و طوس و ری و بغداد و شام و مصر و استانبوله. حتی روی صلیبهای خودشون هم مارک "الله" میزدند.
جنگهای صلیبی که شد آنها افتادند به جان ما و ما افتادیم به جان هم.مسیحی ها و یهودی ها یکی شدند و مسلمانها صدتا شدند، سنی به جان شیعه، شیعه به جان سنی،ترک به جان فارس، عجم به جان عرب،عرب به جان بربر،بربر به جان تاتار.... باز هر کدام تو خودشان کشمکش،دشمنی،بدبینی،جنگ و جدل. حیدری،نعمتی،بالاسری،پایین سری،یکی شیخی،یکی صوفی، یکی امل، یکی قرتی...
نقشه جهان رو جلوی خود بگذار، از خلیج فارس یه خط راست بکش تا اسپانیا، از اونجا یک خط برو تا چین،این مثلث میهن اسلام بود،یک ملت،یک کتاب،یک ایمان.
حالا چی؟
مسلمان های یک مذهب،یک زبان،یک محل،توی یک مسجد،هفت تا نماز جماعت می خوانند!!!
آنها بیدار شده اند و ما بخواب رفتیم، مسیحی ها و یهودی ها یکی شدند و ما صد تا ، آنها پولدار شدند و زور دار ، ما فقیر شده ایم و ضعیف.
وکار ما چه شده؟
یک دسته مان هنوز هم مشغول همان کشمکشهای قدیمی اند و نمی فهمند که در دنیا چه خبر شده است،یک دسته هم که نفهمیده دنیا دست کیست، نشسته اند و مثل میمون آدمها رو تماشا می کنند و هر کاری که آنها می کنند ، اینها ادایشان را در می آورند.در چشم اینها فقط فرنگی ها آدم اند.آدم حسابی اند،چون فرنگی ها پول دارند و زور دارند.
ماها دیگر فقیر شده ایم، خوبیهایمان هم حقیر شده ،آنها که پول دارند عیبهایشان همه هنر شده!!!
آنها فقط از یک چیز می ترسند، از اینکه دیگراز انها تقلید نکنیم.
چطور می شود که از آنها تقلید نکنیم؟ کاری کنیم که بتوانیم خودمان بفهمیم. آنها فقط از فهمیدن تو می ترسند. از " تن" تو که هر چقدر هم قوی بشی ترسی ندارند، از گاو که گنده تر نمیشی! خوب میدوشنت، از خر که قویتر نمیشی!بارت میکنند، از اسب که دونده تر نمیشی! سوارت میشند.
آنها از "فکر " تو می ترسند.
عقل فرنگی به چشمش است، به گوشش است،به پوستش است،توی مخاط دماغش است، توی بزاق ذهانش است،چی میگم؟ علمش توی شکمش است، هنرش زیر شکمش است، عشقش فقط پرستش لذت است، آزادیش فقط آزادی غارت است، فقط زر را می شناسد، فقط زور را می فهمد، گرگ است ، روباه است، موش است.
ما ها رو میخواد که دینمون رو بگیره، دنیامون رو بچاپه، پیرامون رو خواب کنه، جوونامون رو خراب کنه،زنامون رو بی شرم، مردامون رو بی شرف، دخترهامون رو عروسک، پسرهامون رو مترسک، بچه هامون رو با تربیت و با ادب، اما چی؟ سمعی بصری!
حیوانها سمعی و بصری بار می آیند، فقط می بینند و می شنوند.
اما نه ! بچه های ما همه چیز را می فهمند،جهان را، همه چیز جهان را، انسان را ، همه چیز انسان را، پوچی را، حرکت را، دنیا را، آخرت را حتی شهادت را...
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دانستنی ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
copyright © 00mehdi00 All right reserved
This Template Designed by
Mehran Rostami Copyright © 2005
Pars Theme