تبليغاتX
بوی شرجی

بوی شرجی

و تو ای دل، چه می کنی؟ میمانی یا میروی؟


ارسال شده در چهارشنبه بیست و چهارم آبان 1385 و ساعت 23:30

عشق يعني

 

              خاطرات بي غبار دفتري از شعر و از عطر بهار

 

 عشق يعني يك تمنا!

 

                        , يك نياز

 

 زمزمه از عاشقي با سوز و ساز

 

عشق يعني چشم خيس مست او  

  

                             زير باران

 

 دست تو در دست او


نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه هجدهم شهریور 1385 و ساعت 0:51

آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من آمده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان آوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم

 ‌( با تشکر از صالی عزیز)


نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه چهارم شهریور 1385 و ساعت 0:43

لالالالا همه در خواب نازن

دیگه چیزی ندارن تا ببازن

بخواب آروم نه اینکه وقت خوابه

بخواب ای گل که بیداری عذابه

نترس از دست بی قانون فردا

بخواب جونم که قانون داره دنیا

بخواب آروم گل گلدون خونه

که بیرون تا بخوای نامهربونه

لالالالا که قلبم زیرو رو شد

که دست عاشقم پیش تو رو شد

که بازم این دلم دیوونگی کرد

که این دیوونه ، با عشق زندگی کرد

بخواب ای گل الهی در نمونی

نگیره بغضت از نامهربونی

بخواب جونم که درها رو ببندم

نخوای از من که با گریه بخندم

لالالالامی گن اینجا همه مردم فریبند

چه بی قانونه قانونش

چقدر بی برکته نونش

نمی دونی چقدر سخته

همون کارای آسونش

همش بغضُ همش بغضه

روی لبهای خندونش

نترس از دست بی قانون فردا

بخواب جونم که قانون داره دنیا ...


نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه یکم مرداد 1385 و ساعت 0:18

خدا گفت به دنیاتان می آورم تا عاشق شوید .
آزمونتان تنها همین است . عشق و هر که عاشق تر آمد.
نزدیک تر است ، پس نزدیکتر آیید ، نزدیکتر .


نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در جمعه بیست و سوم تیر 1385 و ساعت 3:19

نمی دانم چرا باد بلند تر صدایم می کند .

نمی دانم چرا ساعت آرام هر شب ، فریاد می کشد .

 نمی دانم چرا خواب سراغی از من خسته نمی گیرد .

…. خسته ام .

 خسته از هزار راه ناپیموده و صد هزار حرف شنیده .

خسته از دیدار هر روز هر آنچه نیست .

خدایا چرا صدایم را نمی شنوی ؟

امشب که به تو نزدیک ترم .

گوئی زبان گلایه من شده این قلم که هر گز خنده کودکی را تا به حال ننوشته .

انگار جز عشق و درد چیزی نمی داند .

خسته ام ،

 تنهایم ،

 می خواهم بروم تا دور دست ،

 تا کویر ،

 تا آنجا که کسی صدایم را نشنود و آنجا تورا فریاد زنم .

 شاید آنجا ، دور از چشم همه ، نوری از بالا بیاید و مرا با خود ببرد .

تا کجا ؟

 تا آنجا که کسی این را نخواند .

 تا آنجا که کسی مرا نداند .

تا آنجائی که هر شاخه ای به قصد اطعام دست بلند می کند .

  نمی دانم چرا نمی رسم .

 شاخه را با نیت فرار از این وهم با نام سیب صدا می زنم .

کاش کسی رد می شد و دستم را می گرفت و هرگز سیبی نمی داد .

 باید بروم . باز باد صدایم می کند .

 


نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه سیزدهم خرداد 1385 و ساعت 2:29

 

لحظه ديدار نزديك است . باز من ديوانه ام، مستم . باز مي لرزد، دلم، دستم . باز گويي در جهان ديگري هستم . هاي ! نخراشي به غفلت گونه ام را، تيغ ! هاي ! نپريشي صفاي زلفم را، دست! آبرويم را نريزي، دل ! - دل از من برد و روی از من نهان کرد / خدایا با که این بازی توان کرد؟اي نخورده مست - لحظه ديدار نزديك است.


نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه نهم اردیبهشت 1385 و ساعت 1:56

وقتی هستی،نيستم...
وقتی نيستی،هستم...
وقتی هستم،نيستی...
وقتی نيستم هستی...
ای همه نيست شده هستي من،


نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385 و ساعت 0:57

حالمان بد نيست غم کم می خوريم کم که نه! هر روز کم کم می خوريم

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ی نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خجر بدست بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم


نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 2:27

برگها میریزند شکی نیست برای همیشه زیرنمناکی زمستان می پوسند جوانه های به تنگ امده ازسرما دراعتدال بهارمی رقصند برگ می شوندوزردمی ریزند یک نفرمی رود ازسمت خزان سوی بهار دیگری می ماندوکسی تازه می آید


نویسنده : [ ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 1:4

وقتي گريه کردم گفتند بچه اي وقتي خنديدم گفتند ديوونه اي وقتي جدي بودم گفتند مغروري وقتي شوخي کردم گفتند سنگين باش وقتي حرف زدم گفتند پر حرفي وقتي ساکت شدم گفتند عاشقي حالا هم که عاشقم مي گويند: گناهه

نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385 و ساعت 1:21

اولين کسي رو که عاشقش مي شي دلتو ميشکنه و ميره ... دومين کسي رو که مياي دوست داشته باشي و از تجربه يه قبلي استفاده کني دلتو بد تر ميشکنه و ميزاره ميره ... بدش ديگه هيچ چي برات مهم نيست.و از اين به بد ميشي اون آدمي که هيچ وقت نبودي.ديگه دوست دارم واسط رنگي نداره......و اگه يه آدمه خوب باهت دوست بشه،تو دلشو ميشکني که انتقام خودتو بگيري،و اون ميره با يکي ديگه... اين توريه که دله همه آدمهاي جهان ميشکنه... و همه از دسته هم دلخورند..


نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 1:6

يکي بود يکي نبود , اوني که بود تو بودي و اوني که نبود من بودم ! يکي داشتو يکي نداشت , اوني که داشت تو بودي و اونيکه تو رو نداشت من بودم ! يکي خواست و يکي نخواست , اونيکه خواست تو بودي اونيکه بي تو بودن رو نخواست من بودم ! يکي آوردو يکي نياورد , اون که آورد تو بودي و اونيکه به هيچ کس جز تو ايمان نياورد من بودم ! يکي برد و يکي باخت , اونيکه برد تو بودي و اونيکه دل به تو باخت من بودم ! يکي گفت و يکي نگفت , اونيکه گفت تو بودي و اوني که دوست دارم رو به هيچ کس جز تو ...

نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در جمعه بیست و پنجم فروردین 1385 و ساعت 0:43

قطره را پرسيدند آرزويت چيست؟ گفت به هم پيوستن و جويبار شدن...
جويبار را پرسيدند آرزويت چيست؟ گفت به هم پيوستن و رود شدن...
رود را پرسيدند آرزويت چيست؟ گفت به دريا پيوستن و دريا شدن...
دريا را پرسيدند آرزويت چيست؟ گفت هيچ!...
ولی کش قطره شبنمی بودم در کناره گلی بی خبر از همه جا......

نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در یکشنبه بیستم فروردین 1385 و ساعت 1:11

در غبار غربتي بي همزبان

در حصار وحشتي نا مهربان

در هجوم دردبيگاه آمده

همزباني تازه از راه آمده

آمدي تا قصه پردازي كني

خا طرم را بازنو سازي كني

اي به كيفيات احوال آشنا

پارسالم دوست امسال آشنا

ديرگاهي بود که فكرم مرده بود

در سكوت خويش خوابم برده بود

چشمم از خواب جنون پف كرده بود

روحم ابراز تألف كرده بود

خيمه در خاموشي شب داشتم

از هجوم   شرم غم تب داشتم
ادامه مطلب

نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه شانزدهم فروردین 1385 و ساعت 8:26

دوستی از عشق پرسید: فرق من و تو چیه؟

عشق جواب داد:تو با سلامی انسانها را با هم آشنا میکنی و من با نگاهی.

تو با دروغ اونا رو از هم جدا میکنی ولی من با مرگ هم نمی تونم جداشون کنم.


نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه سوم فروردین 1385 و ساعت 10:14

در پس پنجره کسی هست که مرا می خواند...

 باران نم نمک می بارد...

 که چه زیباست صدایش...  ادامه دارد


ادامه مطلب

نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ عامیانه ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


copyright © 00mehdi00 All right reserved
This Template Designed by Mehran Rostami Copyright © 2005 Pars Theme