
خدا گفت به دنیاتان می آورم تا عاشق شوید .
آزمونتان تنها همین است . عشق و هر که عاشق تر آمد.
نزدیک تر است ، پس نزدیکتر آیید ، نزدیکتر .
بوی شرجی
و تو ای دل، چه می کنی؟ میمانی یا میروی؟
ارسال شده در جمعه بیست و ششم خرداد 1385 و ساعت 21:4
از طرح سوالمون یک هفته گذشت!!!
خیلیها توی مسنجر جواب دادن و بعضی از دوستان هم توی وبلاگ نظراتشون رو خوندین.
جواب سوالمون به این قراره:
1) لحظه ای که انسان درحال مرگ قرار میگیره و ملک الموت رو جلوی چشماش میبینه. میگن تا قبل از این لحظه امکان بازگشت به دنیا وجود داره ولی هر گاه کسی ملک الموت رو دید دیگه امکان بازگشتش وجود نداره و یقینا" همون لحظه از دنیا میره.
2) زمانی است که قیامت میشه و سور اسرافیل به صدا در می اد. دومین لحظه سخت برای انسان همین موقع است که سر از قبر بیرون می آره. فکرش رو بکنید!!! تمام اعضا و جوارح آدم اون لحظه در یک جا جمع میشه و انسان مجدا" از خاک بیرون می اد.
3) و اما سخترین لحظه ای که همه ی انسانها تجربه میکنند لحظه ایه که در محضر خدا حاضر میشه و باید به اعمال خود پاسخ بده. گفته میشه که این لحظه سخترین لحظه برای هر انسانیه.
این لحظات لحظاتی هستند که همه انسانها اونها رو تجربه میکنند. خوبها و بدها، زنان و مردان، دین دار و بی دین.
راستش نمیدونم . حتما برای جهنمیان لحظات سخت تری هم باشه که خداوند خدا اینهمه توی کتابش انسانها رو از اون ترسونده.
امام سجاد فرمود : اگر انسانها همیشه به این سه لحظه بسیار سخت بی اندیشند دیگر هیچ سختی در دنیا آنها را از پا در نمیآورد.
راستش من چند با امتحان کردم. وقتی به یه مشکلی بر خوردم به این جمله فکر کردم . حتی به مشکلی که برام پیش اومده خندم گرفته . خداکنه که همه ی ما عاقبت بخیر بشیم.
انشا الله.
درضمن نزدیکترین پاسخ متعلق بود به ( ز.ب) نویسنده ی وبلاگ:
www.mashgheeshgh1.persianblog.com
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دانستنی ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 0:21
مطلب آینده:
میدونین سخت ترین لحظات انسان از زبان امام سجاد(ع) چه زمانهاییه؟
راهنمایی: سوره یس اشاره به این موضوع کرده.
منتظر پاسخهاتون هستم.
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دانستنی ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در دوشنبه پانزدهم خرداد 1385 و ساعت 2:0
دنیایی که در آن زندگی میکنیم........
....اگر 100 نفر روی زمین زندگی میکنند
.....با نسبتهایی که امروزه داریم خواهیم داشت:
57 آسیایی 21 اروپایی 8 آفریقایی 6استرالیایی و 8 آمریکایی....
52 زن و 48 مرد...
30 سفید پوست و 70 رنگین پوست...
80 نفر در فقر و 50 نفر از سوء تغذیه خواهند مرد...
30 نفر میسحی و 70 نفر غیر مسیحی اند...
70 نفر میتوانند بخوانند و فقط 1 نفر تحصیلات عالی دارد....
6 نفر هستند که 59% پول دنیا را دارند که از آمریکای شمالی اند....
فقط 1 نفر کامپیوتر دارد.
اگر شما تا کنون مرگ عزیزی را در جنگ ندیده اید ، اگر تا بحال برده نبوده ایداگر هر روز شکنجه نمی شوید و از گرسنگی رنج نمی برید ....
بدانید که از 500 میلیون نفر خوشبخترید.
اگر خوراکتان را در یخچال نگه می دارید و لباسهایتان را در کمد می گزارید ،
اگر سقفی بالای سر خود دارید و گرسنه نمی خوابید....
بدانید که از 57% مردم دنیا خوشبخت ترید.
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دانستنی ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 2:46
نه"مرز" تنها آبی و خاکی است ، نه"حمله" تنها زمینی و هوایی و نه "هجوم" فقط نظامی و نه شکست فقط مادی و جانی.
" تهاجم فرهنگی " خطرناکتر از "هجوم نظامی" است.
ü در هجوم نظامی طمع به "خاک" است و "زمین" ودر شبیخون فرهنگی طمع به "فرهنگ" است و "دین".
ü تهاجم نظامی با سر و صدا و باسرعت است ولی هجوم فرهنگی آرام و آهسته.
ü آن ترسناک و نفرت آفرین است و این فریبنده و جذاب.
ü آن افراد را به مقاومت وا می دارد و این به استقبال و پذیرش می فرستد.
ü کشته ی آن "شهید" است و مرده این"پلید".
ü شهادت دوست داشتنی است و ابتذال نفرت انگیز.
ü در هجوم نظامی دشمن اعلام جنگ میکند و در مهاجم فرهنگی اعلام دوستی.
ü آن" پیداست" و این" پنهان".
ü در آنجا زمین از دست می رود و در این شرف و دین.
ü آنجا درگیری با دشمن در مرزهاست و در اینجا آسیب از درون خانه ها آغاز می شود.
ü آنجا بمبهای خوشه ای می ریزند و اینجا شک و دودلی می انگیزند.
ü آنجا سلاح "موشک و بمب" است و اینجا "ماهواره و امواج تصویری".
ü در آنجا پادگانها و خاکریزها بمباران می شود و در اینجا مدرسه و دانشگاهها و مطبوعات.
ü در آنجا کوه و دشت و دریا میدان برخورد است و اینجا کتابها و مجلات و فیلمها.
ü در انجا میدان مبارزه محدود است و در اینجا گسترده.
ü آنجا "جنگی" آشکار است و اینجا" غارتی" پنهان.
ü اسیران آن میدان آزاده اند و گرفتاران این میدان آلوده و معتاد.
ü آنجا شهادت خانواده ای را سربلند میکند و اینجا ابتذال دودمانی را شرمگین.
ü پدر یک شهید عزیز است و پدر یک آلوده سرافکنده.
ü تیر و ترکش بر سر و دست مینشیند و زهر هوس و گناه بر ایمان و اندیشه آسیب می رساند.
ü در آن دشمن از مرز آبی و خاکی وارد می شود و در این از مرز فکری و روحی.
ü آنجا فشنگ شلیک می شود و اینجا آهنگ و ترانه پخش می شود.
ü آنجا در پی "ماه" اند و اینجا دنبال "ماهواره".
ü آنجا از خود می گذرند تا به خدا برسند و اینجا از خدا می گذرند تا به خود برسند.
ü قربانیان آن شهید راه "معروف" اند و کشته های این قربانیان راه "منکر".
(( بکوشیم تا از مجروحان این جبهه نباشیم و اگر هم آسیب دیده ایم به درمانگاه "توبه" مراجعه کنیم.))
آیا سلامتی روح و جان به اندازه جسم مهم نیست؟
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دانستنی ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 8:25
((اون روز توی خیابون داشتم راه میرفتم که نگاهم بهش خیره شد. چشمام روی صورتش قفل شد. همینطوری هاج و واج میندوم ونگاهش کردم یکدفعه اون هم متوجه نگاه من شد. چشماش برقی زد و رد شد.چند قدم که جلوتر رفت باز برگشت و نگام کرد.آره خیلی چهرش برام آشنا بود. هنوز وسط خیابون مونده بودم و نمیتونستم راه برم. اصلا یادم رفته بود که کجام. چقدر آشنا بود . چقدر از دیدنش احساس خوبی میکردم. اما کی بود؟ نمیدونم. کجا دیدمش ؟ باز هم نمیدونم. باید بفهمم که اون کیه. رفتم دنبالش. سرعتم رو زیاد کردم که گمش نکنم. آهان اوناهاش. دیدمش. داره میره سوار تاکسی بشه. رفتم روبروش. منو دید . باز مثل اینکه برق بگیرتش یه تکون خورد و ایستاد. نمیدونم به راننده چی گفت و تاکسی رفت. اومد به سمت من. سلام کرد.گفتم منو میشناسی؟ گفت تو چی؟ تو منو میشناسی؟ گفتم قیافت که خیلی آشناست اما........ حرفم رو قطع کرد و گفت تو هم همینطور. وقت داری بشینیم یکم با هم حرف بزنیم؟ یکم ترسیدم ولی انگار که اون رو سالهاست که میشناختم. یه اعتماد عجیب. نمیدونم چی بود ولی هرچی بود قبول کردم. روی نیمکت ایستگاه اتوبوس نشستیم. گفت اسمت چیه؟ گفتم حمید تو اسمت چیه؟ گفت من مرجان هستم. گفتم کجا دیدمت؟ گفت نمیدونم ولی خیلی برام آشنایی. خونتون کجاست: گفت من اهل اینجا نیستم .مسافرم . اولین بار هم هست که میام اهواز. گفتم بچه کجایی؟ گفت کرمان. گفتم آخه منم کرمان نیومدم تو عمرم.حتی از نزدیکش هم رد نشدم. خلاصه هر چی صحبت کردیم به جایی نرسیدیم. بلند شد وگفت من باید برم. گفتم میتونم باز ببینمت؟ گفت نه ! چادرش رو روی سرش درست کرد ورفت. هنوز صدای " نه " گفتنش توی گوشم میپیچید که به خودم اومدم .اون رفته بود. هر چی آدمها رو باچشمام کنار زدم دیگه ندیدمش. انگار غیب شده بود. از اون روز به بعد همیشه تو فکرش بودم ولی هنوز هم نمیدونم مرجان رو کجا دیدم. ))
نوشته ی بالا صحبتهای یکی از دوستانم به اسم حمید بود که قبلا برام تعریف کرده بود.خیلی برام جالب بود راستش منم همچین چیزایی برام پیش اومده. راستش من حافظه خوبی دارم . مخصوصا قیافه ها رو هیچوقت فراموش نمیکنم. حتی چند وقت پیش یکی رو دیدم که اومده بود شرکتمون. بمحض اینکه دیدمش تو دلم گفتم من تو رو میشناسم. چند ثانیه بعد یادم اومد .آره همون کارگری بود که که چند سال پیش وقتی که میخواستیم تو خونه بنایی کنیم اومده بود . آره خودش بود. وقتی که بهش گفتم گفت: نه عزیزم. من تو کار لوازم آرایشی هستم . ولی من مطمئن بودم. وقتی که همه ی نشونه ها رو بهش دادم و گفتم اسمت هم ارسلان هست حرفش عوض شد و گفت آره.
حتما برای شما هم پیش اومده که کسی رو ببینید و احساس کنید که قبلا دیدینش . بدترین حالت وقتیه که ندونین کی و کجا دیدینش. حتی ممکنه تا صبح خوابتون نبره. ولی میدونید که گاهی اوقات این اتفاق خیلی با یه اتفاق ساده فرق میکنه؟
وقتی که انسان هنوز به دنیا نیومده اون روح وجود داره. وقتی که جسم تکامل پیدا میکنه روح وارد بدن میشه. قلب شروع به کار میکنه و زندگی جنین آغاز میشه. ولی قبل از اون همون وقتی که هنوز توی اون دنیاییم روح ما بصورت یه نقطه نورانی معلقه . هزاران هزار نقطه نورانی . تو همین بین این نقاط بهم برخورد میکنن و با هم ارتباط دارن . قبل از اینکه تو این دنیا همدیگه رو ببینند اونجا با هم آشنا میشن. شاید یکی از دلایل اینکه بعضی وقتها یکی رو که میبینیم به نظرمون میرسه که قبلا دیدیمش همین امر باشه. البته این موضوع رو از روی خودم نمیگم. قبلا یه جایی خوندم ولی راستش یادم نیست تو کدوم مجله.
یه چیز دیگه هم هست که من بیشتر باورش دارم . وخیلی برام جالبتر هست. راستش وقتی اولین بار این مساله رو شنیدم یکمی ترسیدم. میگن وقتی یه نفر میمیره تمام روحش به عالم برزخ نمیره بلکه قسمت اعظم روحش میمونه و وقتی یه نوزاد دیگه میخواد بدنیا بیاد وارد جنین اون میشه. به این صورت هست که اون روح دوباره متولد میشه ولی در یه جسم دیگه. در حقیقت این ارواح هستند که از یک جسم خارج میشن و وارد یه جسم دیگه میشن. فقط تغییر جسم میدن. ممکنه روح یکی که تازه توی جسم یه مرد بوده وارد جنین یه زن بشه. حالا که کجا این جنین به دنیا بیاد دیگه مشخص نیست. خوب. تا اینجا که چیز خیلی خاصی نیست. حالا تصور کنید که یه زن و شوهر یا یه خواهر و برادر یا یه پدر وفرزند یا....... روحشون از بدن خارج بشه. بعد از چندین سال این دو روح در قالب دو جسم متفاوت به دنیا میان و بر حسب اتفاق یه روزی، یه جایی همدیگه رو ببینند. (این ذهن نیست که علایق انسان رو در خود ثبت میکنه بلکه روح انسانه) بله! درسته وقتی اون دو نفر همدیگه رو ببینند دقیقا همون احساسی رو میکنند که قبلا نسبت بهم داشتند. احساسی که نمیدونند چیه . این جسمشون نیست که همدیگه رو میشناسه بلکه روحشونه که قبلا تو یه جسم دیگه با هم ارتباط داشتن. و الان هم یه مقداری از اثر خودش رو حفظ کرده. حالا معلوم نیست که چند سال پیش این دو روح کنار هم بودن ولی خوب چیزی که مسلمه اینه که یه روزی با هم بودن. شاید خواهر بودن شاید برادر شاید زن وشوهر، شاید یکی پدر بوده یکی فرزند،شاید...... ولی یجور ارتباط نزدیک وجود داشته. شاید روح من قبلا مال یه دکتر بوده یا یه دانشمند یا یه آدم عادی شاید هم یه قاتل!!! تازه معلوم نیست کجای این کره ی خاکی. به هر حال بوده . ولی الان مال منه.مال مهدی. این منم. نمیدونم روحم مال کی بوده ولی مال هر کی بوده خدا کنه که آدم خوبی بوده باشه. شنیدم که میگن روح هر نفر تا چهل مرتبه میمیره و باز وارد یه جسم دیگه میشه. بعد از چهل بار به برزخ میره و منتظر میمونه.
هر کدوم از شما در این مورد اطلاعات بیشتری داره و یا نظر داره حتما با من در میون بزاره . فکر میکنی روحت قبلا مال کی بوده؟ دوست داری بعدا مال کی بشه؟
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دانستنی ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:48
عجایب هفتگانه جهان، شگفت ترین و بزرگترین آثار هنری معماری دوران باستان به شمار می آیند که فعلاً تنها یکی از این عجایب معماری وجود دارد و متباقی در مرور زمان از بین رفتند نخستین کسیکه در باره این شهکار های معماری تحقیق و کتابی نوشت آنتیپاتروس سویدنی است . کتاب او بهر حال نه دارای دیدگاه فلسفی بوده و نی یک کتاب هنری محسوب میشود، بلکه راهنمای ساده ای برای سفر در عهد باستان بوده است ـ
اگر خود به راستی به این سفر ها رفته باشد و سخن دیگران را بازگو نکرده باشد، بیشتر راههای تجارتی معروف آن زمان را دنبال میکرده . او فقط یکی از عجایب هفتگانه را در یونان یافت پیکره زئیوس اثر فیدیاس ، او در اسیای صغیر معبد آرتمیس را ، در افسوس آرامگاه شاه موزولوس پادشاه هالیکارناس را در جزیره رودس مجسمه غول پیکر که به مجسمه هلیوس معروف بود ، در افریقا فانوس دریائی اسکندریه و هرام مصر و بلاخره در آسیا دور باغهای معلق بابل دیده است ـ
آنتیپاتروس در نوشتارش به ساختمانهای معروفی که در نزدیک اش بودند و یا به اصطلاح جلوی خانه اش واقع بودند مثلاً ساختمان اکروپولیس در آتن اشاره ای نکرده ، زیرا کتاب او به عنوان راهنمای سفر برای یونانیان که قصد سفر و یا برای قشر تحصیلکرده بود ـ
وی همچنین تنها آن عجایبی را در کتاب خود ثبت کرد هنوز در آن دوران دیده ویشدند . مثلاً برج بابل، که بدون تردید یکی از عجایب آن زمان بود که دوران زندگی آنتیپاتروس در هم فرو ریخته و لذا جز مناظر دیدنی شمرده نمیشد و او نمی خواست ویرانه ها را به مردمان عصر خویش ارائه کند . چون یونانی ها عاشق هنر و زیبائی بودند و خرابه را قابل تحسین و عجیب انگیز نمی دانستدـ
عجایب هفتگانه جهان قرار ذیل می باشند:
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دانستنی ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در جمعه پانزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 14:20
حلاج شهرم
کسی نمی داند که زبانم چیست؟
که دردم چیست؟
که عشقم چیست؟
که دینم چیست؟
که زندگی ام چیست؟
که جنونم چیست؟
که فغانم چیست؟
که سکوتم چیست؟
ای دنیای ناشناخته ای که به تازگی به تو رسیده ام
تو را پیش از این ندیده ام
پیش از این، دور از تو در اقلیم دیگری می زیسته ام
من از کشور دیگری آمده ام اما با کوه و دشت تو
با رودها و دریاچه ها و مزارع سرسبز و باغ های خرم و پرندگان رنگین و زیبای تو
با وماه و خورشید وستارگان تو آشنایم
سخت آشنایم
آنها نیز با دل من آشنایند
من همه ی عمر به دنبال تو می گشتم
من در روح اجدادم تو را می جستم
من آنان را در این راه می راندم
من آنها را به سوی تو می کشاندم
من اکنون کاشف سرزمین تازه ای نیستم
من وطنم را یافته ام
من در غربت زادم
پدرانم همه در غربت زادند و زیستند و مردند
و هرگز با غربت خو نکردند
هرگز با مردم سرزمین بیگانه نساختند،دل نبستند
همواره در حسرت میهن خویش، سرزمین روح و سرشت و نژاد خویش بودند
یاد او را لحظه ای از یاد نبردند
چو من نیز با باغ های سبز وسرخ سرزمین بیگانه انس نبستم
مرا نفریفتند
هم چنان استوار و صبور
دل به جست و جوی سالیان دراز بستم و تو را یافتم
تو را ای کشور من ،ای آشیانه ی من
ای که از آب و گل توست جان و تن من
ای که در تو من آواره نخواهم بود
در دامن مهربان تو آرام خواهم شد
در کنار تو پریشانی و غربت و بیگانگی را از یاد خواهم برد
نمی دانی که چه نیازی به گم شدن دارم
به نیست شدن دارم
دوست دارم در پیچ و خم دشت های ناپیدای تو گم شوم
در عمق دریاهای اسرار آمیز تو غرق شوم
در قلب صحراهای خیال انگیز تو محو شوم
دردهای کهنم را در زیر آسمان تو به فریاد سر دهم.
ای که هوای من شده ای
دم زدن در تو حیات من است...
نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دانستنی ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 1:37
خواستم بگویم که فاطمه دختر خدیجه بزرگ است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه دختر محمد(ص) است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه همسر علی است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه مادر حسن و حسین است.
دیدم که فاطمه نیست.
خواستم بگویم که فاطمه مادرزینب است.
باز دیدم که فاطمه نیست.
نه، اینها همه هست و این همه فاطمه نیست.
آری، فاطمه ، فاطمه است.
نویسنده : [ ] موضوع : [ دانستنی ]
[ ]
[ لینک ثابت مطلب ]
[ 5 ]
ارسال شده در یکشنبه سوم اردیبهشت 1385 و ساعت 9:0
یکی بود،یکی نبود، غیر از خدا هیچ چی نبود، هیچ کی نبود، خدا تنها بود، خدا مهربون بود، خدا بینا بود، خدا دوستدار زیبایی بود، خدا دوستدار نیکی بود، خدا دوستدار شایستگی بود، خدا از سکوت بدش می اومد، خدا از سکون بدش می اومد، خدا از پوچی بدش می اومد،خدا از نیستی بدش می اومد.....
خدا افریننده بود، مگه میشه نیافرینه؟ ناگهان ابر ها رو آفرید و در فظای نیستی رها کرد، ابرهایی از ذره ها ، هر ذره منظومه ای کوچک، نامش: اتم، آفتابی در میان و پیرامونش ستاره ای در گردش، ابرها به حرکت در آمدند، نیرومند،فروزان،پر جوش و خروش،مثل دود،مثل گرداب،مثل آتش گردان...
زندگی پدید آمد،گیاهها:از خزه های کوچک تا درختهای بزرگ ، وحیوانها : از میکروب ها تا ماموت ها و در آخر انسان: بدها وخوبها، بدها بدتر از همه بدها و خوبها خوبتر از همه خوبها. بدها مثل شیطان، خوبها مثل خدا.
زندگی یک تخم
،تخم یک "گیاه" : در خاک سبز می شود،سر میزند، رشد می کند،نهال می شود،جوان می شود، شاخ و برگ می افشاند، گل و میوه می دهد، پیر می شود، می میرد،خاک می شود ولی از او باز تخم باقی می ماند،مثل روز اول.
تخم یک "حیوان": جنین، نوزاد ، کودک ، نوجوان ، جوان ، کامل، پیر، مرگ، خاک باز از او تخم باقی می ماند، مثل روز اول.
زندگی هم دور می زند: تخم یک گیاه،تخم یک حیوان،از صبح تولد تا شب مرگ،تمام عمردر جنب و جوش،در تلاش، در حرکت، هر لحظه در جایی،هر جا در حالی،همیشه و همه جا در جستجوی لذت،در پیرامون احتیاج، از تولد تا مرگ، زندگی هم دور می زند.
یکی بود،یکی نبود،جهان آفریده شد: ذره ها ،منظومه ها، زنده ها... زمینها،آسمانها،ستاره ها ،مشرقها ،مغربها،گیاه ها،حیوان ها،دیدنی ها و ندیدنی ها، هر کدام در حرکت،در تلاش،با نظمی ثابت،در تغییری دائم،زندگی سر زده از مرگ،مرگ زاده ی زندگی،همه چیز در حرکت،همه چیز دور زن.
یکی بود، یکی نبود،آفرینش پایان یافت و جهان برپا شد و زمینها و آسمانها،ستاره ها و آفتاب ها،همه در حرکت ،بانظمی ثابت،در تغییری دائم،همیشه در جستجو،بدنبال چیزی،دور زنان،بدور چیزی.
راستی چرا تمام چیزهای جهان بشکل کره است؟ زمین،ستاره،خورشید،الکترون،پروتن،هر مولکول،هر اتم.چرا تمام حرکتهای جهان دایره ایست؟ زمین،ستاره،خورشید،هر مولکول،هر اتم،هر زنده ای : چه یک گیاه،چه جانور،دور می زند،دایره وار: آب،خاک، شب، روز، صبح ، غروب، هر ثانیه،هر دقیقه، هر ساعت، هر فصل، هر سال.
یکی بود ، یکی نبود، غیر از خدا هیچ چیز نبود، زمین بود،خورشید بود،ستاره ها،مشرق ها،مغرب ها، فضای جهان بی اغاز،بی پایان و در این گوشه ، آفتابی در میان همه در گردش و مجموعا" همه یک منظومه و در آن گوشه یک منظومه دیگر و در گوشه دیگر منظومه ای دیگر، و یکی دیگر...
هفت تا،هفتاد تا،هفتصد تا، هفت هزارتا،هفتاد هزارتا،هفتصد هزار تا، هفت میلیون تا، هفتاد میلیون تا، هفتصد میلیون تا، هفت میلیاردتا، هفتصد میلیارد تا،هفت هزار میلیارد.... کسی چه میداند چند میلیارد ،میلیارد ،میلیارد....!!!
چشمهات رو بزار رو هم و توی خیالت یک عدد"یک" روی کاغذ بنویس و هر چقدر می تونی جلوش "صفر" بزار.
صفحه ات که تمام شد صفحه دیگر بگیر،کاغذت که تمام شد کاغذ دیگر بیار،دواتت که تمام شد دوات دیگر بخر، جوهرت که ته کشید، جوهر دیگر بیاور، دستت که خسته شد از دوستت خواهش کن که او "صفر" بزاره، دست او که خسته شد باز خودت ادامه بده، تو که غذا میخوری او صفرها رو بزاره و وقتی که تو صفر میزاری اون غذا بخوره، شب که میشه به نوبت بخوابین، تو صفر بزار که اون بخوابه و وقتی بیدار شد تو بخواب و اون صفر بزاره، پیر که شدین به بچه هاتون بگین که کارتون رو دنبال کنند ، شب و روز بشینین و صفر بزارین، تا آخر عمرشان، دست بدست، پشت به پشت، آخر های عمرتون که شد ، وقتی که دیگه پیر شدین، پیر زمین گیر شدین، یک لحظه دست از کار بکشین و صفرهاتون رو نگاه کنین.روز اول فقط دو تا بچه بودین، فقط بلد بودین که صفر بزارین، حالا دو تا پیر زمین گیر شدین ، فقط میتونین که صفر بشمارین،چی شد؟ هیچی.باز مثل روز اول شدین.
هفتاد،هشتاد،نود،صد سال کار کرده اید، سالهای سال عمر گذروندید،آخر رسیده اید به اول! روی سفیدتون سیاه، موی سیاهتون سفید. قد و سرتون کمون،دور زده دایره وار و شده " نون".به سر نوزاد چی اومد؟ مثل جنین، خاک بودین، خوراک شدین، لقمه ای در دهان بابا، لقمه ای در دهان مامان، مامان و بابا با هم عروسی کردن، آن لقمه و این لقمه یکی شدند،آن یکی " تو " شدی تو دل مامان مثل تخم مرغ تو دل مرغ. نه ماه گذشت، نه روز گذشت، نه ساعت گذشت، مامان دردش گرفت، تخم خود را شکستی ، یک هویی بیرون جستی، افتادی تو گهواره، چشمات نمی دید،گوشات نمی شنید، پاهات نمی رفت، دستات نمی گرفت، مغزت کار نمی کرد، هیچ چیز نمی فهمیدی، هیچ کس رو نمی شناختی، فقط سه کار بلد بودی:1 شیر مکیدن2 زیرت شاشیدن3 گریه کردن.
صد سال گذشت: چشمات نمی بینه، گوشات نمی شنوه، پاهات نمی ره، دستات نمی گیره، مغزت دیگه کار نمی کنه، هیچ چیز رو باز نمی فهمی، هیچ کس رو باز نمی شناسی، تو بستر افتاده ای، فقط سه کار بلدی:1...2...3...!!! بعد می میری،میزارنت تو دل زمین، باز خاک میشی، از تو هیچ چیز نمی مونه،" تو " می مونی، آدمیزاد دور میزنه،مثل زمین،مثل زمان، مثل همه چیز. هیچ بودی خاک بودی، دور زدی، هیچ شدی ، خاک شدی. از تو چی می مونه، کاری که کردی می مونه. کاری اگه کردی می مونه.حالا بشین بچه ی پیر. شمار ستاره ها به چند رسید؟ "یک" جلوش یک میلیون صفر؟ یک میلیارد صفر؟ نمیتونی بشماری؟ "یک" جلوش یک کیلومتر صفر؟ صد کیلومتر صفر؟ هر چی که هست ضربش کن در هر چی که هست.جوابش هر چی که شد باز ضربش کن در هر چی که شد،صفحه اگه تمام شد،صفحه دیگری،کاغذ اگه تمام شد ،کاغذ دیگری، جوهر اگر تمام شد...،دستت اگه خسته شد...،خواب...خوراک...دوست،ادامه بده...بچه ها...شماره ی ستاره ها، منظومه ها، تمام چیزهای دنیا، به چند رسید؟
"یک" جلوش صفرها، یک میلیون؟یک میلیارد؟ یک کیلومتر؟ از جلوی یک، صف صفر تا به کجا؟ آن سر شهر؟ آن سر کوه؟ تا دریا؟ تا صحرا؟ تا به افق؟ تا... آن سر دنیا؟ ته دنیا؟ نه ، نه... تا همیشه، تا همه جا، تا هر جا که جا باشد.شماره ی تمام چیزهای جهان، چه آشکار و چه نهان، چه در زمین ، چه آسمان، جانوران، آدمیان، ستاره ها، خورشیدها، منظومه ها، شماره ی تمام هستی همینه : " یک" جلوش تا بینهایت صفرها.
ببین: فقط " یک " عدده.ببین: فقط یکعدد "ه". به غیر از " یک" هر چه که هست، چه ده، چه صد، هزار هزار، چه میلیون، چه میلیارد، چه بیشمار، شماره نیست، هیچ نیست، هستند،اما نیستند