تبليغاتX
بوی شرجی

بوی شرجی

و تو ای دل، چه می کنی؟ میمانی یا میروی؟


ارسال شده در چهارشنبه بیست و پنجم مهر 1386 و ساعت 0:46

در غبار غربتي بي همزبان

در حصار وحشتي نا مهربان

در هجوم دردبيگاه آمده

همزباني تازه از راه آمده

آمدي تا قصه پردازي كني

خا طرم را بازنو سازي كني

اي به كيفيات احوال آشنا

پارسالم دوست امسال آشنا

ديرگاهي بود که فكرم مرده بود

در سكوت خويش خوابم برده بود

چشمم از خواب جنون پف كرده بود

روحم ابراز تألف كرده بود

خيمه در خاموشي شب داشتم

از هجوم   شرم غم تب داشتم

آمدي شب را  پراندي از سرم

فرصت پرواز دادي بر سرم

اي خيال انگیز و ناز و دلفریب

آشنای درد، ای احساس غریب

در شب تنهایی و دلواپسی

خوب ميدانستم که از ره ميرسي

در كوير خشك انگیز حیات

هدیه کردی بر من اکسیر حیات

دستت احساس غرورم را شکست

ضربه ات جام بلورم را شکست

عقده دل را کنون وا میکنم

گوش کن آرام نجوا میکنم

گریه های بی صدا را گوش کن

گوش کن این شکوه ها را گوش کن

کاش میدانستی  تو اندوه مرا

لایه ای از بغض انبوه مرا

شعر من سرمایه یأس من است

حرفهایم آیه یأس من است

درنگاهت غم خیال انگیزتر

چشم تو از چشم من لبريزتر

دوست دارم بعد از اين نيت كنم

با تو احساس صميميت كنم

تا كنم  چون روح خود ديوانه ات

ميگذارم سر بروي شانه ات

غصه هايم را تحمل كرده اي

زود در باغ دلم گل كرده اي

در هجوم شكوه كوتاه آمدي

صبر كردي با دلم راه آمدي

تا خيالت در دلم رخنه كند

لحظه اي گرماي روحم يخ نكرد

اي زبان بي زباني هاي من

سايه ى بي سايباني هاي من

با تو دل را اهل سازش مي كنم

غصه را  گرم نوازش مي كنم

سينه را از كينه خالي مي كنم

خويش را حالي به حالي مي كنم

آشناي صبح و شامم بوي توست

خوش ترين بو در مشامم بوي توست

با تو شوق انگیز، جام شوکران

خاطرت، معنای از ما بهتران

خاطرت روح مرا تسخیر کرد

یاد تو چشم و دلم را سير كرد

حس نمودي درد شيرين مرا

باز كردي بغض ديرين مرا

خشك بودم تا تو لبخندي زدي

با درختي سبز پيوندم زدي

تو حريف حرفهايم نيستي

چون نميداني برايم چيستي

گرچه غم همواره در جان من است

روز و شب ناخوانده مهمان من است

هر شبي نقش افريني مي كند

در دل من شب نشيني مي كند

باز هم دل را ز غم پر مي كنم

از غم اظهار تشكر مي كنم

چون نيازت با غم آيد در دلم

تا تو را دارم چه غم دارد دلم

خوب شد، درد دل كرديم ما

تازه فهميديم، همدرديم ما

با من اكنون خويش را فرياد كن

هر كجا هستي مرا هم ياد كن.

 


نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دستنوشته های بزرگان ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در چهارشنبه دهم مرداد 1386 و ساعت 2:58

در برابر وحشي ترين تازيانه ها ،

 سكوت مردانه و غرور آميز مرد نبايد بشكند.

در برابر هيچ دردي،لب مرد به شكوه نبايد آلوده گردد.

من از ناليدن بيزارم.

سنگين ترين دردها و خشن ترين ضربه هاي آفرينش،

 تنها مي توانند مرا به سكوت وادارند.

ناليدن، زاريدن، گله كردن، شكايت، بد است

نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دستنوشته های بزرگان ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در دوشنبه بیست و هفتم شهریور 1385 و ساعت 7:36

حالمان بد نيست غم کم می خوريم کم که نه! هر روز کم کم می خوريم

آب می خواهم، سرابم می دهند عشق می ورزم عذابم می دهند

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب از چه بیدارم نکردی آفتاب؟؟

خنجری بر قلب بيمارم زدند بی گناهی بودم و دارم زدند

دشنه ای نامرد بر پشتم نشست از غم نامردمی پشتم شکست

سنگ را بستند و سگ آزاد شد يک شبه بيداد آمد داد شد

عشق آخر تيشه زد بر ريشه ام تيشه زد بر ريشه ی انديشه ام

عشق اگر اينست مرتد می شوم خوب اگر اينست من بد می شوم

بس کن ای دل نابسامانی بس است کافرم دیگر مسلمانی بس است

در میان خلق سردرگم شدم عاقبت آلوده مردم شدم

بعد ازاين بابی کسی خو می کنم هر چه در دل داشتم رو می کنم

نیستم از مردم خجر بدست بت پرستم بت پرستم بت پرست

بت پرستم،بت پرستی کار ماست چشم مستی تحفه ی بازار ماست

درد می بارد چو لب تر می کنم طالعم شوم است باور می کنم

من که با دريا تلاطم کرده ام راه دريا را چرا گم کرده ام؟؟؟

قفل غم بر درب سلولم مزن! من خودم خوشباورم گولم مزن

من نمی گويم که خاموشم مکن من نمی گويم فراموشم مکن

من نمي گويم که با من يار باش من نمی گويم مرا غم خوار باش

من نمی گويم،دگر گفتن بس است گفتن اما هيچ نشنفتن بس است

روزگارت باد شيرين! شاد باش دست کم يک شب تو هم فرهاد باش

آه! در شهر شما ياری نبود قصه هايم را خريداری نبود!!!

وای! رسم شهرتان بيداد بود شهرتان از خون ما آباد بود

از درو ديوارتان خون می چکد خون من،فرهاد،مجنون می چکد

خسته ام از قصه های شوم تان خسته از همدردی مسموم تان

اينهمه خنجر دل کس خون نشد اين همه ليلی،کسی مجنون نشد

آسمان خالی شد از فريادتان بيستون در حسرت فرهادتان

کوه کندن گر نباشد پيشه ام بويی از فرهاد دارد تيشه ام

عشق از من دورو پايم لنگ بود قيمتش بسيار و دستم تنگ بود

گر نرفتم هر دو پايم خسته بود تيشه گر افتاد دستم بسته بود

هيچ کس دست مرا وا کرد؟ نه! فکر دست تنگ مارا کرد؟ نه!

هيچ کس از حال ما پرسيد؟ نه! هيچ کس اندوه مارا ديد؟ نه!

هيچ کس اشکی برای ما نريخت هر که با ما بود از ما می گريخت

چند روزی هست حالم ديدنیست حال من از اين و آن پرسيدنيست

گاه بر روی زمين زل می زنم گاه بر حافظ تفاءل می زنم

حافظ ديوانه فالم را گرفت يک غزل آمد که حالم را گرفت:

" ما زياران چشم ياری داشتيم خود غلط بود آنچه می پنداشتيم"

 

 


نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دستنوشته های بزرگان ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه دهم تیر 1385 و ساعت 0:37


تقدیم به همه جانبازان هشت سال دفاع مقدس

اتل متل یه جانباز
اتل متل یه بابا
که اون قدیم قدیما
حسرتشو می‌خورن
تمامی بچه‌ها
اتل متل یه دختر
دردونه‌ی باباش بود
بابا هرجا که می‌رفت
دخترش هم باهاش بود
اون عاشق بابا بود
بابا عاشق اون بود
به گفته‌ی بچه‌ها:
بابا چه مهربون بود
یه روز آفتابی
بابا تنها گذاشتش
عازم جبهه‌ها شد
دخترو جا گذاشتش
چه روزای سختی بود
اون روزای جدایی
چه سال‌های بدی بود
ایام بی بابایی
چه لحظه‌ی سختی بود
اون لحظه‌ی رفتنش
ولی بدتر از اون بود
لحظه‌ی برگشتنش
هنوز یادش نرفته
نشون به اون نشونه
اون که خودش رفته بود
آوردنش به خونه
زهرا به او سلام کرد
بابا فقط نگاش کرد
ادای احترام کرد
بابا فقط نگاش کرد
خاک کفش بابا را
سرمه‌ی تو چشاش کرد
بابا جونو بغل زد
بابا فقط نگاش کرد
زهرا براش زبون ریخت
دو صد دفعه صداش کرد
پیش چشاش ضجه زد
بابا فقط نگاش کرد
اتل متل یه بابا
یه مرد بی ادعا
براش دل می‌سوزونن
تمامی بچه‌ها
زهرا به فکر باباست
بابا تو فکر زهرا
گاهی به فکر دیروز
گاهی به فکر فردا
یه روز می‌گفت که خیلی
براش آرزو داره
ولی حالا دخترش
زیرش، لگن می‌ذاره
یه روز می‌گفت: دوست دارم
عروسیتو ببینم
ولی حالا دخترش
می‌گه به پات می‌شینم
می‌گفت: برات بهترین
عروسی رو می‌گیرم
ولی حالا می‌شنوه
تا خوب نشی نمی‌رم
وقت غذا که می‌شه
سرنگ را بر می‌داره
یک زرده‌ی تخم مرغ
توی سرنگ می‌ذاره
گوشه‌ی لپ بابا
سرنگ رو می‌فشاره
برای اشک چشمش
هی بهونه میاره
غصه نخوره بابا جون
اشکم مال پیازه
بابا با چشماش می‌گه:
خدا برات بسازه
هر شب وقتی بابا رو
می‌خوابونه توی جاش
با کلی اندوه و غم
می‌ره سرکتاباش
«حافظ» رو بر می‌داره
راه گلوش می‌گیره
قسم می‌دهد حافظو
«خواجه!» بابام نَمیره
دو چشمشو می‌بنده
خدا خدا می‌کنه
با آهی از ته دل
حافظو وا می‌کنه
فال و شاهد و فال و
به یک نظر می‌بینه
نمی‌خونه، چرا که
هر شب جواب همینه
اون شب که از خستگی
گرسنه خوابیده بود
نیمه شب، چه خوابِ
قشنگی رو دیده بود
تو خواب دیدش تو یک باغ
تو یک باغ پر از گل
پر از گل و شقایق
میون رودی بزرگ
نشسته بود تو قایق
یه خرده اون طرف‌تر
میان دشت و صحرا
جایی از این‌جا بهتر…
بابا سوار اسبه
مگه می‌شه محاله…
بابا به آسمون رفت
تا پشت یک در رسید…
از: مرحوم بهزاد سپهر


نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دستنوشته های بزرگان ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در پنجشنبه هشتم تیر 1385 و ساعت 0:46

شیطان که رانده شد از بهشت جز یک خطا نکرد

خود را به سجده بر آدم رضا نکرد

شیطان هزار بار برتر ز بی نماز

اون سجده بر آدم و این بر خدا نکرد.


نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دستنوشته های بزرگان ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


ارسال شده در شنبه بیستم خرداد 1385 و ساعت 0:17

مجنون در خانه نشسته بود. به او خبردادند که ای مجنون!!! چه نشسته ای؟ که در خانه ی لیلی آش به مردم می دهند.

مجنون گفت : من را که توانایی نگاه به چهره لیلی نمیباشد. ظرفی ببرید و برای من نیز آش بیاورید.

به نزد لیلی رفتند و گفتند که آمده ایم برای مجنون آش ببریم. لیلی ظرف گلی را گرفت و بر زمین زد و گفت: به او بگویید که لیلی ظرف را شکست.

به نزد مجنون رفتند و ماجرا را گفتند. 

پرسیدند: ای مجنون این لیلی که تو آن را از همه جانت بیشتر دوستش داری چرا با تو چنین کرد؟

مجنون لبخندی زد و زیر لب چنین گفت: اگر با من نبودش هیچ میلی     چرا ظرف مرا بشکست لیلی؟

براستی که چنین است. اگر لیلی هیچ علاقه ای به مجنون نداشت چرا بمانند سایر مردم به او نیز آش نداد؟

نویسنده : [ مهدی ] موضوع : [ دستنوشته های بزرگان ]
[ ] [ لینک ثابت مطلب ] [ 5 ]


copyright © 00mehdi00 All right reserved
This Template Designed by Mehran Rostami Copyright © 2005 Pars Theme